Sunday, February 27, 2005

کتاب ندا باهل عالم اثر حضرت ولی‌ عزیز امرالله قسمت دوم

هيچ ناظر منصفی از کندی پيشرفت مدنيّتی که پيروان حضرت بهاءاللّه به ايجاد آن مشغولند و هم چنين از ملاحظه موفّقيّت های ظاهری و زودگذری که در جهان پديد می آيد ص ٦٦ فريب نمی خورد و باشتباه نمی افتد و هرگز بغلط چنين استنتاج نمی کند که اين توفيقات سريع آنی می توانند از تأثيرات مرگبار امراض مزمنه ای که بر مؤسّسات اين عصر فاسد عارض گشته ممانعت نمايند . زيرا قرائن و علائم زمانه بحدّی است که هيچ شخص منصفی نمی تواند خصائص بارزش را ناديده بگيرد و از اهميّتش بکاهد و اگر راه انصاف را بپويد از غور در سلسله حوادث کنونی در می‌يابد که همه آنها نتيجه مشيّت غالبه الهيّه است تا نقشه جامع الاطراف کاملی را در جهان تحقّق بخشد و نيز در می‌يابد که آن سلسله وقايع از طرفی منادی تقدّم و پيشرفت مؤسّسات غالبه ای است که مستقيماً با ندای حضرت بهاءاللّه مرتبط است و از طرف ديگر نماينده سقوط دستگاهها و قدرت هائی است که از شناسائی حضرت بهاءاللّه غافل مانده يا با آن بمخالفت برخاسته اند . حضرت بهاءاللّه چنين می فرمايد : " زود است بساط عالم جمع شود و بساط ديگر گسترده گردد انّ ربّک لهو الحقّ علّام الغيوب . " و نيز مؤکّداً می فرمايد : " لعمری سوف نطوی الدّنيا و ما فيها و نبسط ص ٦٧ بساطاً آخر انّه کان علی کلّ شیء قديرا . "(٩) و نيز توضيحاً می فرمايد : " قد اضطرب النّظم من هذا النّظم الاعظم و اختلف التّرتيب بهذا البديع الّذی ما شهدت عين الابداع شبهه . " (١٠) " آثار هرج و مرج مشاهده می شود چه که اسبابی که حال موجود است بنظر موافق نمی آيد ... " هر سازمانی که بخواهد با موازينی کمتر از آنچه که در آئين بهائی نازل شده بکار پردازد يا نمونه هائی را بکار بندد که ساخته دست بشری باشد ولی با آثار حضرت بهاءاللّه انطباق نداشته باشد هرگز بجائی نمی رسد و فقط حدّ اکثر می تواند به " صلح اصغر " دست يابد که حضرت بهاءاللّه در باره اش چنين فرموده : " لمّا نبذتم الصّلح الاکبر عن ورائکم تمسّکوا بهذالصّلح الاصغر لعلّ به تصلح امورکم و الّذين فی ظلّکم علی قدر . " (١١) در همان لوح به فرمانروايان جهان چنين خطاب فرموده : " ان اصلحوا ذات بينکم اذاً لا تحتاجون بکثرة ص ٦٨ العساکر و مهمّاتهم الّا علی قدر تحفظون به ممالککم و بلدانکم ... ان اتّحدوا يا معشر الملوک به تسکن ارياح الاختلاف بينکم و تستريح الرّعيّة و من حولکم ان انتم من العارفين . ان قام احد منکم علی الآخر قوموا عليه ان هذا الّا عدل مبين ." (١٢) امّا " صلح اعظم " بنحوی که حضرت بهاءاللّه مقرّر فرموده صلحی است که عملاً بايد متعاقب زمانی تحقّق يابد که جنبه های روحانی و معنوی بر جهان غلبه يافته باشد يعنی زمانی که جميع نژادها و مذاهب و طبقات و ملل در هم ادغام شده باشند . و چنين صلحی بر هيچ اساسی مرتفع نگردد و هيچ دستگاهی آنرا محافظت نتواند مگر آنکه بر پايه احکام و قوانين الهی استوار باشد و آن احکام و تعاليم در نظم جهانی بديعی که بنام مقدّس حضرت بهاءاللّه منسوب است مذکور و مکتوب است . حضرت بهاءاللّه در هفتاد سال قبل در لوحی خطاب به ملکه ويکتوريا چنين می فرمايد : " و الّذی جعله اللّه الدّرياق الاعظم و السّبب الاتمّ لصحّته هو اتّحاد من علی الارض علی امر واحد و شريعة واحدة هذا لا يمکن ابداً الّا بطبيب حاذق ص ٦٩ کامل مؤيّد . لعمری هذا لهو الحقّ و ما بعده الّا الضّلال المبين ... " (١٣) و نيز در لوحی ديگر ميفرمايند قوله العزيز : " اليوم لايق آنکه کلّ باسم اعظم متشبّث شوند . نيست مهرب و مفرّی جز او و ناس را متّحد نمايند ." اگر بديده امانت و وفا بنگريم بيقين ملاحظه می کنيم امر حضرت بهاءاللّه که مقصد اقصايش اتّحاد صوری و معنوی اقوام و ملل عالم است آغاز دوران بلوغ نوع بشر محسوب می گردد . آئين بهائی را نبايد گفت که فقط ظهوری ديگر از ظهوراتی است که مقصدشان احياء روحانی در سرنوشت دائم التّغيير بشر بوده است . نبايد آنرا فقط دينی ديگر در سلسله اديان شمرد که يکی بعد از ديگری ظاهر می شوند و حتّی نبايد آنرا به منزله اوج و ذروه ادوار نبوّت انگاشت بلکه آئين بهائی را بايد مظهر آخرين و عالی ترين مرحله تکامل عظيم حيات اجتماعی بشری در کره زمين دانست . پيدايش يک جامعه جهانی و اعتقاد وجدانی بيک وطن بودنِ عالم و تأسيس مدنيّت و فرهنگ جهانی که بايد با اوّلين ص ٧٠ مراحل عصر ذهبی دور بهائی مقارن باشد هر چند از لحاظ اجتماعی بالاترين حدّ پيشرفت در سازمان يافتن جامعه بشری محسوب می شود امّا يقيناً بر اثر تحقّق آن جامعه جهانی ترقّی بشر از لحاظ انفرادی متوقّف نخواهد شد و پيشرفت و تقدّم نوع انسان الی غير النّهايه ادامه خواهد يافت . اگر بيانات حضرت بهاءاللّه را بدرستی ادراک کنيم چنين دريابيم که همان تغييرات نهانی و توصيف ناپذير و جامع التأثيری که با دوره بلوغ جسمانی يک فرد همراه و برای رسيدن ميوه‌اش لازم و ضروری است ، برای تکامل نظام جامعه انسانی نيز همان تغييرات و تحوّلات ضرورت می يابد و دير يا زود بايد مرحله مشابهی در بلوغ حيات اجتماعی نوع انسان پديدار شود و موجب ظهور و بروز آثاری اعجاب انگيزتر در روابط جهانی گردد و عالم انسانی را بقوائی مجهّز سازد که بتواند بمرور دهور آنچه را برای فوز و وصول به سرنوشت عالی و متعالی اوست تدارک بيند ... فقط اهل بهاء که معتقدند ظهور حضرت بهاءاللّه به منزله غايت کمال و اعلی مرتبه اين تکامل عظيم در حيات ص ٧١ اجتماعی بشری است می توانند به اهميّت اين بيان مبارک که در امتداد و عزّت و جلال دور بهائی نازل فرموده پی برند که می فرمايد : " هذا سلطان الايّام قد اتی فيه محبوب العالمين و هذا لهو المقصود فی ازل الازال . " (١٤) و نيز می فرمايد : " در کتب الهی از قبل و بعد بياد اين يوم مبارک عيش اعظم برپا طوبی از برای نفسی که فائز شد و بمقام يوم آگاه گشت ... " هر چند ظهور حضرت بهاءاللّه در عالم وجود تحقّق يافته ولی نظم جهان آرائی که بايد از آن ظهور تولّد يابد هنوز متولّد نشده است و هر چند عصر رسوليش سپری گشته ولی قوای خلّاقه منبعثه آن عصر هنوز تبلور نيافته و انوار جلالش که بايد در ميقات مقدّر در يک جامعه جهانی منعکس شود هنوز متجسّم نگرديده است و هر چند قالب نظم اداريش ريخته شده و عصر تکوينش دميده وليکن ملکوت موعود يعنی ثمر شجر مؤسّسات مبارکش هنوز در عالم وجود بوجود نيامده است و هر چند ندای ص ٧٢ جانفزايش مرتفع و پرچم امر اعظمش در چهل اقليم * در شرق و غرب عالم در اهتزاز است هنوز وحدت کامل نوع انسان ناشناخته مانده و يگانگيش اعلان نگرديده و علم صلح اعظم در قطب آفاق به اهتزاز نيامده است ... بروز چنين موهبت عظيمی ظاهراً با حدوث دوران شدائد و بلايای گسترده ای همراه است و هر دم بر ما واضح تر شود که عصر مبارکی که آغازش با رسالت حضرت بهاءاللّه شروع شده تا زمانی که ثمرش در بوستان جهان ببار آيد فاصله ای دارد و آن فاصله از لحاظ اخلاقی و اجتماعی ظلمت اندر ظلمت است و آن ظلمت خود مقدّمه طلوع دوره ای است که بشر غفلت زده را می تواند برای روز موعودی آماده سازد تا از ثمر بی بديلی که بحکم تقدير ميراث مرغوب اوست برخوردار گردد . ما امروز بی اختيار و بی تأمّل در چنين دوره ای به پيش می رويم و در اين زمان است که در بحبوحه چنان سايه تيره و تاری که ما را فرا می گيرد لمعه ای از انوار سلطنت آسمانی --------------------------------------------------------------------- * - در ١٩٣٦ نوشته شده و از آن تاريخ ببعد اقاليم به ٣٣٥ افزايش يافته ، که از آن ١٥٢ کشور مستقلّ و ١٨٢ نواحی عمده تابعه می باشد . ص ٧٣ حضرت بهاءاللّه را مشاهده توانيم کرد که در افق تاريخ درخشنده و تابان است . ما که نسل اين دوره سايه روشنيم در زمانی زندگی می کنيم که می توان گفت جامعه متّحده جهانی موعود حضرت بهاءاللّه تازه برشد جنينی خويش پرداخته است . ملاحظه فرمائيد در چنين زمان خطيری چه وظيفه ای بر دوش ما نهاده اند که نه قدر و منزلتش را کما هو حقّه ادراک و نه چنانکه بايد سختی و سنگينی اش را احساس توانيم کرد . ما که اکنون شاهد تأثيرات قوای ظلمانی و تيره و تاری هستيم که سيل خروشان مصيبت و بلا را در اکناف جهان جاری می کند ، چنين معتقديم که موعد تاريک ترين ساعتی که بايد مقدّمهء طلوع فجر عصر ذهبی آئين بهائی باشد هنوز نرسيده و اين ظلمتی که جهان را فرا گرفته هر چند بسيار شديد است امّا مصيبات و بلايای فوق التّصوّری که لاجرم بجهان دردمند خواهد رسيد هنوز در بوته تعويق مانده است . ما در آستانه عصری هستيم که اضطرابات و تشنّجاتش هم نماينده سکرات موت نظمی کهنه و فرسوده است و هم از درد تولّد نظم بديع و جهان آرائی حکايت می کند که نطفه اش در آئين حضرت بهاءاللّه انعقاد يافته است و اينک ما می توانيم جنبش آن جنين را در رحم اين عصر دردزا احساس کنيم ، عصری که منتظر است در ميقات مقرّر ص ٧٤ حمل خود را بر زمين نهد و بهترين ثمره خويش را بدنيا عرضه نمايد . حضرت بهاءاللّه می فرمايد : " حال ارض حامله مشهود زود است که اثمار منيعه و اشجار باسقه و اوراد محبوبه و نعماء جنيّه مشاهده شود تعالت نسمة قميص ربّک ..." حضرت عبدالبهاء در اين مقام می فرمايد : " چون ندای الهی بلند شد در هيکل انسان حياتی جديد پديد آمد و در عالم امکان روحی بديع دميده شد . اينست که امروز جهان هيجان يافته و جان و وجدان نفوس بجنبش آمده و چيزی نمی گذرد که آثار اين حيات جديد پديدار شود و خفتگان را بيدار نمايد ... " ( ترجمه ) اتّحاد اهل عالم درخشان ترين مرحله ايست که حال جامعه انسان رو بآن روان است . اتّحاد خانواده و قبيله و دولت شهری ص ٧٥ و اتّحاد ملّی مراحلی است که بشر آنرا پيموده و باموفّقيّت پشت سر گذاشته است و امروز اتّحاد جهان است که هدف و مقصد بشر سرگردان است . دوره ملّت سازی سپری گرديده و هرج و مرجی که ناشی از حکومت های ملّی است به اعلا درجه خود نزديک می شود . لهذا جهانی که ببلوغ می رسد بايد خود را از شرّ اين بت برهاند و وحدت و يگانگی جميع روابط انسانی را قبول کند و يکباره دستگاهی را براه اندازد که اين اصل اصيل وحدت را در آن تجسّم بخشد . حضرت بهاءاللّه اعلان فرمود : " در اين عصر ، روحی بديع سبب حرکت ملل جهان گشته که تا کنون احدی پی بعلّت آن نبرده ، و سبب آنرا نشناخته است ." ( ترجمه ) و به نسل معاصر خود چنين خطاب می فرمايد : " ای پسران انسان دين اللّه و مذهب اللّه از برای حفظ و اتّحاد و اتّفاق و محبّت و الفت عالم است ... اينست راه مستقيم و اسّ محکم متين ، آنچه بر اين اساس گذاشته شود حوادث دنيا او را حرکت ندهد و طول زمان او را از هم نريزاند ." ص ٧٦ و هم چنين می فرمايند : " اصلاح عالم و راحت امم ظاهر نشود مگر به اتّحاد و اتّفاق ." و بعلاوه شهادت می دهند : " نور اتّفاق آفاق را روشن و منوّر سازد . حقّ آگاه و گواه اين گفتار بوده و هست ... اين مقصد سلطان مقاصد و اين امل مليک آمال است . " و نيز می فرمايند : " انّ ربّکم الرّحمن يحبّ ان يری من فی الاکوان کنفس واحدة و هيکل واحد ان اغتنموا فضل اللّه و رحمته فی تلک الايّام الّتی ما رأت عين الابداع شبهها ." (١٥) وحدت نوع انسان بنحوی که حضرت بهاءاللّه مقرّر فرموده مستلزم آنست که يک جامعه متّحد جهانی تشکيل يابد که در آن تمام ملل و نژادها و اديان و طبقات کاملاً و پيوسته متّحد گشته در عين حال استقلال دول عضو و آزادی و ابتکار اعضاء مرکّبه اش تماماً و يقيناً محفوظ مانده باشد . اين جامعه متّحد جهانی تا جائی که می توان تصوّرش را نمود بايد دارای ص ٧٧ يک هيأت مقنّنه باشد که اعضايش بمنزله امنای تمام نوع انسان بالمآل جميع منابع کشورهای آن جامعه جهانی را در اختيار خود گيرد و قوانينی را وضع کند که برای تنظيم حيات و رفع حاجات و ترميم روابط جميع ملل و اقوام لازم و واجب است . در چنان جامعه ای يک هيأت مجريّه به پشتيبانی يک نيروی پليس بين المللی مصوّبات هيأت مقنّنه را اجراء کند ، به تنفيذ قوانينش پردازد و وحدت اصليّه تمام جامعه جهانی را حفاظت نمايد . و نيز يک محکمه جهانی تشکيل شود که تمام دعاوی حاصله بين عناصر مرکّبه اين نظام جهانی را داوری کند و حکم نهائی و لازم الاجرايش را صادر نمايد . يک دستگاه ارتباطات و مخابرات بين المللی بوجود آيد که با سرعتی حيرت انگيز و نظم و ترتيبی کامل به کار افتد و جميع کره زمين را در بر گيرد و از جميع موانع و قيود ملّی آزاد باشد . يک پايتخت بين المللی بمنزله کانون و مرکز اعصاب مدنيّت جهانی تعيين شود که کانونی برای تمرکز و توجّه قوای وحدت بخش حيات باشد و از آن انوار نيروبخش و جان فزايش بجميع جهات ساطع گردد . يک زبان بين المللی ابداع شود و يا يکی از زبانهای موجود انتخاب که علاوه بر زبان مادری در تمام ص ٧٨ کشورهای فدرال جهانی تعليم داده شود . يک خطّ و ادبيّات جهانی ، يک نظام مشترک برای پول و اوزان و مقادير تعيين شود تا روابط و تفاهم بين نژادهای متنوّع و ملل جهان را ساده و سهل نمايد . در چنين جامعه جهانی علم و دين يعنی دو نيروی بسيار توانای بشری با هم آشتی پذيرند و همکاری نمايند و در پيشرفتشان همآهنگ شوند . در سايه چنين نظامی مطبوعات به اظهار نظرات و عقايد بشر کاملاً ميدان دهد و از اينکه مورد سوء استفادهء ارباب غرض چه شخصی و چه عمومی قرار گيرد ابا کند و از قيود نفوذ ملل و دول متنازع رهائی يابد . منابع اقتصادی جهان تحت نظم در آيد و از موادّ خامش بهره برداری و استفاده شود بازار فروشش توسعه و همآهنگی يابد و محصولاتش بطور عادلانه توزيع شود . رقابت ها و کينه ها و دسائس ملّی از ميان برخيزد و تعصّبات و عداوت های نژادی بدوستی و حسن تفاهم و همکاری تبديل گردد . علل خصومت های دينی رفع و موانع و قيود اقتصادی کاملاً الغاء و تفاوت فاحش طبقاتی نابود شود . هم فقر و فاقه و هم مالکيّت و ثروت فوق العاده از بين برود و نيروهای عظيمی که در راه جنگ های اقتصادی و سياسی بهدر می رود از آن پس باهداف لايقی از قبيل توسعه اختراعات و ترقّيات فنّی و ص ٧٩ ازدياد توليدات و محصولات بشری و ازاله امراض و توسعه تحقيقات علمی و بالا بردن سطح صحّت و تشحيذ و اعتلاء مغز و فکر بشری و بهره‌مندی از منابع بکر و ناشناخته کره زمين و درازی عمر انسان معطوف گردد و به ترويج هر وسيله ای که حيات فکری و اخلاقی و روحانی نوع انسان را تقويت کند پردازد . در چنان جامعه ای يک نظام فدرالی جهانی برقرار گردد که بر جميع بلاد حکومت نمايد و فرمانروای بلامنازع منابع بسيار عظيمش باشد و مرام های عاليه شرق و غرب را در بر گيرد و طلسم جنگ و بدبختی را بشکند و باستفاده از جميع منابع موجود در زمين راغب باشد . در چنان نظامی زور خادم عدل و داد شود و بقايش بر شناسائی خداوند يگانه و پيروی از يک دين عمومی متّکی باشد . اين است هدف و مقصدی که نوع انسان ناگزير بر اثر تحرّک نيروهای وحدت بخش حيات بسويش روان است . ص ٨٠ ص ٨١ ٥ - سرنوشت نوع انسانی چون با ديده بصيرت به گذشته نزديک ناظر گرديم و بنحوی سطحی به تبدّلات زمانه که جامعه عذاب کشيده بشری را مبتلا ساخته تفکّر نمائيم و فشار و کشاکش روز افزونی را در نظر آوريم که بر تار و پود فرسوده نظمی در حال احتضار وارد می آيد ، ملاحظه می کنيم که چه تباين عجيبی بين نظم اداری بهائی و نظم ورشکسته کنونی عالم انسانی وجود دارد . نظم بهائی بتدريج تکوين می پذيرد و بلا انقطاع تشکيلاتش توسعه می يابد و بمدنيّتی جهانی بشارت می دهد . امّا برعکس آن نظم ديگر شاهد اختلافات دامنه دار سياسی و اضطرابات اجتماعی و خصومت های نژادی و عداوت های طبقاتی و فساد اخلاق و لامذهبی است . و ميان اين دو نظم تفاوت از کجاست تا به کجا ؟ ... ص ٨٢ حضرت بهاءاللّه می فرمايد : " فی الحقيقه ارياح يأس از جميع جهات در عبور و مرور است و انقلابات و اختلافات عالم يوماً فيوماً در تزايد ... " و در جائی ديگر می فرمايد: " اين فقره شدّت خواهد نمود و زياد خواهد شد بشأنی که ذکر آن حال مقتضی نه . " در عين حال حضرت بهاءاللّه که ناظر به آينده عالم انسانی است در ضمن مصاحبه ای با مستشرق معروف ادوارد براون که بملاقاتش فائز شده چنين پيش گوئی فرموده است : " اين جنگهای مهلک از ميان برخيزد و صلح اعظم استقرار يابد ... اين نزاعها و خونريزی ها و اختلافات بايد فراموش شود و جميع بشر وحدت يابند و اعضاء يک خاندان شوند ..." حضرت عبدالبهاء چنين فرموده اند : " جميع ملل و قبائل ... ملّت واحده گردند ضدّيّت دينيّه و مذهبيّه و مباينت جنسيّه و نوعيّه و ص ٨٣ اختلافات وطنيّه از ميان برخيزد کلّ دين واحد و مذهب واحد و جنس واحد و قوم واحد شوند و در وطن واحد که کره ارض است ساکن گردند ." در اين بحرانی ترين دوره تاريخ تمدّن بشری ادواری را بخاطر می آورد که در آن " اديان می ميرند و زنده می شوند " . آنچه ما امروز می بينيم مرحله رشد و مرحله بلوغ عالم است که در تعاليم و پيش گوئی های حضرت بهاءاللّه بدان اشاره شده است . التهابات اين عصر تحوّل همانند طغيانها و جنون دوره بلوغ و سفاهت و وهم و غرور و سرکشی و بی انضباطی دوره نوجوانی است . دوران کودکی عالم انسانی سپری گشته و هرگز باز نخواهد گشت و عصر عظيمی خواهد دميد که سرآمد جميع اعصار و مقارن با دوران رشد و کمال نوع انسان است . اين اضطرابات در اين مرحله متحوّل و متشنّج تاريخ بشری لازمه ضروری و مبشّر طلوع حتمی آن عصر الاعصار و " آخرالزّمان " است که در دوره‌اش جنگ ها و آشوب های ابلهانه که از فجر تاريخ صفحات کارنامه بشری را سياه ساخته فراموش و بصلحی ص ٨٤ خردمندانه و پرآسايش تبديل شود صلحی جهانی و آرام و پايدار که در آن جدائی و اختلاف بنی آدم به صلح و آشتی اهل عالم و التيام و اتّفاق تامّ عناصر متنوّع متشکّل جامعه بشری مبدّل گردد . و اين چه پايان شايسته ای در سير تکامل بشر است که از خانواده يعنی کوچک ترين واحد جامعه شروع شده و مستمرّاً به واحدهای بزرگتر از قبيله و حکومت شهری و حکومت ملّی ارتقاء يافته و هم چنان به پيش می رود تا اينکه باتّحاد عالم که مقصد نهائی وتاج زرّين تکامل بشری در جهان است نائل گردد . بسوی اين مقصد است که نوع انسان خواه ناخواه و بی اختيار نزديک می شود و برای هموار شدن راه اين مقصد است که اين جنگ ها و عذاب های آتشين در کار است ، و با اين مقصد است که سرنوشت و تعاليم آئين حضرت بهاءاللّه بنحوی ناگسستنی مربوط است . قوای خلّاقه امر حضرت بهاءاللّه است ... که چنين استعدادی را در نوع بشر خلق فرموده تا باين مرحله تکامل حياتی و جامعش فائز گردد . در عصر زرّين امر حضرت بهاءاللّه است که اين سير تکامل به ذروه اعلای خود واصل شود . در بنيان نظم بديع جهانی حضرت بهاءاللّه است که سرنوشت حتمی ص ٨٥ و اجتناب ناپذير جهان و جهانيان معيّن گشته است ، نظمی که حال در رحم تشکيلات اداريش که مخلوق آن حضرت و نمونه و هسته مرکزی جامعه متّحده بهائی است به جنبش افتاده و بصورت جنينی زنده دست و پا می زند . هم چنانکه تکامل ارگانيک و حياتی عالم بشری کند و تدريجی بوده و پی در پی بترتيب مسبّب اتّحاد خانواده و قبيله و حکومت شهری شده و بالاخره وحدت ملّی را بوجود آورده است ، به هم چنين انواری که از ظهور الهی در مراحل مختلف تکامل دين تابان گشته و در اديان پيشين يکی پس از ديگری انعکاس يافته بطیء و تدريجی بوده است . اين است که در هر عصری از اعصار حقائق نازله در هر يک از ظهورات الهيّه باندازه و متناسب با استعداد و درجه ترقّی اجتماعی بشر دائم التّغيير در هر عصر بوده است . چنانکه حضرت بهاءاللّه توضيح فرموده است : " ولکن قدّرنا ظهور الکلمة و ما قدّر فيها بين العباد علی مقادير الّتی قدّرت من لدن عليم حکيم ... و انّها لو تتجلّی علی العباد بما فيها لن يحملنّها احد. " (١٦) ص ٨٦ و حضرت عبدالبهاء آن حقيقت را چنين بيان فرموده : " جميع مخلوقات دارای درجه و دوره بلوغ هستند . دوره بلوغ در حيات درخت موقع اثمار آنست ... حيوان نيز بمرحله رشد و کمال می رسد و در عالم انسان موقعی بلوغ حاصل می شود که نور عقلش بمنتهی درجه قدرت و کمال برسد ... حيات اجتماعی نوع بشر را نيز ادوار و مراحلی است ، زمانی دوره طفوليّت بود ، زمان ديگر دوره جوانی بود ، ولی حال در مرحله بلوغ وارد شده است که از دير زمانی بدان بشارت داده اند و آثارش در همه جا نمودار گشته ... آنچه موافق احتياجات انسان در اوائل تاريخ نوع بشر بود ديگر حوائج اين يوم و عصر تجدّد و کمال را بر نياورد . عالم انسانی از حالت اوّليّه که محدود و دارای تربيت بدوی بود خارج شده است حال انسان بايد با فضائل جديده و قدرت جديده و سنن اخلاقيّه و استعدادات جديده آراسته گردد مواهب بديعه و عطايای کامله در استقبال و حال هم در ظهور و بروز است . فضائل و مواهب دوره جوانی هر چند ص ٨٧ مفيد و موافق دوره شباب نوع بشر بود ولی حال با مقتضيات بلوغ نمی تواند مطابقت نمايد ... " ( ترجمه ) چنين مرحله ای است که جهان بدان نزديک گشته يعنی مرحله وحدت عالم که حضرت عبدالبهاء ما را مطمئن فرموده اند که تا پايان اين قرن بوجود خواهد آمد و حضرت بهاءاللّه چنين فرموده : "لسان عظمت در يوم ظهور فرموده ليس الفخر لمن يحبّ الوطن بل لمن يحبّ العالم باين کلمات عاليات ظهور افئده را پرواز جديد آموخت و تحديد و تقليد را از کتاب محو نمود . " در اين مقال بايد سخنی چند بعنوان توضيح و انذار اظهار بداريم که حبّ وطن که در اسلام تأکيد و از اجزاء ايمان محسوب شده هرگز در ندای وحدت عالم انسانی که حضرت بهاءاللّه در جهان برآورده منسوخ و محکوم نگشته است و آنرا هرگز نبايد بعنوان ردّ وطن پرستی سليم و عاقلانه عنوان نمود . و نيز اعلان وحدت عالم انسانی مقصدش آن نيست که از وفاداری و اطاعت فرد از حکومت کشور متبوعش بکاهد بلکه مقصد از ص ٨٨ وحدت عالم انسانی در امر بهائی آن است که در جهان امروز ديگر وطن پرستی صرف کافی نيست زيرا تغييرات کلّی در حيات اقتصادی جامعه بشری وارد آمده و ملل عالم وابستگی و احتياجشان بيکديگر بيشتر شده است و بر اثر انقلاباتی که در وسائل ارتباط و حمل و نقل بوجود آمده جهان بسيار کوچک گشته است و البتّه چنين شرايطی در ايّام حضرت مسيح يا حضرت محمّد وجود نداشت و امروز لازمه اين عصر چنين است که انسان از وفاداری بزرگتری پيروی نمايد که با وفاداری کوچکتر نيز منافاتی نداشته باشد . وحدت عالم انسانی محبّتی را در دلها برمی‌انگيزد که حبّ وطن را نيز در بر دارد و از طريق اين وفاداری و اين محبّت است که مفهوم يک وطن بودن جهان معلوم می گردد و پايه و بنيان اتّحاد عالم نهاده می شود . اصل وحدت عالم انسانی متضمّن اين است که ملاحظات ملّی و منافع خصوصی بايد تابع مصالح عاليه ضروريّه هيأت عمومی جامعه بشری باشد زيرا در جهانی که ملل و مردم متقابلاً محتاج و وابسته بيکديگرند البتّه منفعت جزء از طريق منفعت کلّ بهتر حاصل می شود . فی الحقيقه جهان بسوی سرنوشت خويش روان است ص ٨٩ بگذاريد رهبران نيروی تجزّی بخش و تفرقه انداز جهان هر چه بخواهند بگويند . امّا واقعيّت اينست که امروز مردم و ملل جهان متقابلاً محتاج يکديگرند و استقلال محض برای هيچ کس امکان ندارد . امروز بشر لزوم وحدت اقتصادی جهان را شناخته و فهميده و دانسته است که رفاه جزء در رفاه کلّ است و مشقّت جزء سبب مشقّت کلّ . آئين بهائی بفرموده حضرت بهاءاللّه انسان را پرواز جديد آموخته و عالم را قدرت سير بسوی وحدت عطا فرموده . امروز آتشی که از اين بلای بزرگ جنگ در جهان افروخته شده ناشی از غفلت و محروميّت بشر از شناسائی حقيقت است و البتّه همين بلايا تحقّق وحدت را تسريع می کند . اين شدائد و مشکلات مخصوصاً وقتی که چنين طولانی و جهانگير و بلاخيز و مقرون به هرج و مرج و خرابی و دمار عمومی باشد لرزه بر اندام ملل می‌افکند و وجدان جهان را بيدار می کند اوهام و خواب و خيال عامّه مردم را زائل می نمايد و در جميع شؤون جامعه تغييرات عمده و اساسی بظهور می رساند و بالمآل اعضاء گسسته و خون آلود هيکل عالم را به يک جسم واحد و متّحد الاعضاء و ناگسستنی تبديل می نمايد . در مکاتبات سابق در باره خواصّ ممتازه و مفاهيم و ص ٩٠ مشخّصات اين هيأت متّحد جهانی که مقدّر است بزودی از ميان اين ميدان کشتار و خرابی و دمار سر برآورد بسيار نوشته و توضيح داده‌ام . در اين مقال ذکر اين نکته کافی است که تحقّق وحدت عالم انسانی چنانکه حضرت بهاءاللّه بيان فرموده بالطّبيعه امری است تدريجی و اوّلش با صلح اصغر آغاز می گردد و اين وقتی است که ملل عالم که هنوز از ظهور حضرت بهاءاللّه بی خبرند خواه ناخواه و نادانسته باجراء اصول کلّی امر بهائی که حضرت بهاءاللّه قبلاً در آثار خويش نازل فرموده ناچار مجبور خواهند شد وصلح اصغر را تأسيس خواهند کرد . و اين اقدام عظيم و تاريخی که متضمّن تجديد بنای جهان و نتيجه اعتراف عام و تام به وحدت و جامعيّت عالم انسان است بالاخره منجر به روزی خواهد شد که عامّه مردم با اعتراف و قبول دعوی حضرت بهاءاللّه حيات روحانی جديدی را آغاز خواهند کرد و اين قبول و اعتراف شرط لازم در اتّحاد و امتزاج نژادها و عقائد و طبقات و ملل است که خود مبشّر تولّد نظم بديع جهان آرای حضرت بهاءاللّه است . آن وقت است که دوره بلوغ نوع انسان فرا رسد و تمام مردم و ملل عالم مقدمش را تهنيت گويند . در آن وقت است که ص ٩١ علم صلح اعظم در قطب عالم برافرازد . در آن وقت است که وعود انبياء سلف تحقّق پذيرد و حکومت معنوی حضرت بهاءاللّه که بفرموده حضرت مسيح بانی ملکوت پدر آسمانی در اين جهان فانی است قبول عام يابد و تأسيس پذيرد . آن وقت است که مدنيّت جهانی متولّد شود و کم کم رشد نمايد و خود بخود استمرار يابد ، مدنيّتی که حيات جديدی بيآفريند که چشم روزگار نظيرش را نديده و تصوّرش را نيز نتواند کرد . آن وقت است که عهد و ميثاق ابدی الهی بتمامه در عالم تحقّق يابد . آن وقت است که وعود منصوصه در کتب مقدّسه ظاهر گردد . آن وقت است که بشارات پيغمبران پيشين رخ بگشايد و آمال مقدّسين و شاعران پاکروان برآورده شود . آن وقت است که اين کره زمين با ايمان مردمش به خدای يگانه و پيروی از دين واحد آئينه ملکوت شود و باندازه استعدادش انوار جلال سلطنت حضرت بهاءاللّه را که از اوج ملکوت ابهايش درخشان است منعکس سازد . دنيا قدمگاه عرش اعلی شود ، جنّت عليا گردد و آماده قبول سرنوشت وصف ناپذيرش گردد که خالق متعال از ديرباز بحکمت بالغه و رحمت واسعه اش برای آن مقدّر فرموده است . ص ٩٢ ما بشر حقير فانی در اين مرحله بحرانی تاريخ رنگارنگ و طولانی عالم انسانی چگونه می توانيم بدرستی بدانيم و بفهميم که بشر مجروح و خون آلود که از خدا غافل و به حضرت بهاءاللّه بی اعتناء است چه قدم هائی را بايد بردارد تا جسد مصلوبش به رستاخيز نهائی مطلوبش واصل شود . ما آدميان خاکی که قدرت غالبه آئين بهائی را بديده ظاهر می‌بينيم کيستيم که در اين دوره پر مذلّت عالم حتّی يکدم شکّ و ترديد نمائيم در اينکه حضرت بهاءاللّه قادر و تواناست که جهان ديگری را در کوره بلا با پتک اراده‌اش بر سندان اين عصر متحوّل و متشنّج شکل ببخشد و هيکلی را که در ضمير منيرش طرح فرموده خلق نمايد هيکلی که در آن اجزاء متشتّت و درهم کوفته جهان منحرف کنونی بنحوی ناگسستنی بهم بيآميزد و طرحی را که برای جهانيان مقدّر فرموده بمرحله اجراء در آورد . بر ماست که با وجود قلّت منابع با کمال اطمينان و متانت در بحبوحه اين منظر مغشوش عالم کنونی قيام نمائيم و در خور توانائی خويش به حمايت قوائی بپردازيم که به اراده حضرت بهاءاللّه بوجود آمده تا جهانيان را از وادی شرمساری و مذلّت برهاند و باوج جلال و قدرت برساند . ص ٩٣ مضمون فارسی آثار عربی مندرج در کتاب (١) - ای مردم مراقب باشيد که ايّام عدل و داد براستی فرا رسيد . (٢) - ما برای شما مهلتی را فراهم کرده ايم و چون مهلت بسر رسد و شما بخداوند متعال روی نيآوريد از هر سوی مجازات شويد و تند باد عذاب از هر طرف بر شما وزيدن گيرد . (٣) - زود است که همه بارورشدگان نوزادشان را تولّد بخشند . درود باد خداوندی را که فرستنده چنين فضلی است که همه چيز چه پوشيده و چه آشکار را در بر گرفته است . (٤) - آيا در اين ظهور برای احدی عذری باقی مانده است ؟ نه ، قسم بخداوند عرش اعلی . جميع جهات را آيات و همه خلق را قدرت احاطه نموده است . مردم در خواب عجيب خويش بی خبرند . (٥) - نظم عالم از اين نظم اعظم به اضطراب افتاد و هر ترتيبی از اين ترتيب بديع دگرگون شد . ص ٩٤ (٦) - به مسائلی بينديشيد و به چيزهائی متکلّم شويد که سبب اصلاح عالم و بهبود حالش گردد ... عالم را چون هيکل انسان بنگريد که سالم آفريده شده امّا بسبب های گوناگون و مختلف گرفتار بيماری گشته و بهبود نيافته زيرا در تحت تصرّف پزشکان غير حاذق است که بر مرکب هوی و هوس نشسته و سرگردانند . اگر هم عضوی از اعضايش در زمانی بدست طبيبی حاذق بهبود يافت بقيّهء اعضايش بهمان حال بيماری باقی مانده ... (٧) - می بينيم که شما هر سال بر مخارج خود می افزائيد و آن را بر رعايا تحميل می نمائيد و اين نيست مگر ستمی بزرگ . از اشک و آه مظلومان بترسيد و بيش از طاقت بر رعايای خويش بار منهيد . اگر بين خود آشتی کنيد به لشکر و مهمّات بيش از لازمه حفظ ممالک خود نيازی نداريد . با يکديگر آشتی کنيد تا ارياح اختلاف بين شما تسکين پذيرد و اگر يکی از شما عليه ديگری قيام کند همگی به رفع او قيام نمائيد که اين عدلی است آشکار . (٨) - چون ميقات بسر رسد ظاهر می شود بناگهان آنچه که ارکان عالم از آن بلرزه در می آيد . (٩) - بزودی دنيا را با آنچه در اوست در هم پيچيم و بساط ديگری بگسترانيم و خداوند بر هر چيز ت5وانا است . (١٠)- به شماره ٥ مراجعه شود . ص ٩٥ (١١)- اگر صلح اعظم را به پشت گوش اندازيد لا اقلّ به اين صلح اصغر تمسّک جوئيد تا شايد امور شما و امور نفوسی که در ظلّ شما هستند قدری اصلاح پذيرد . (١٢)- به شماره ٧ مراجعه شود . (١٣)- و چيزی که خداوند بهترين نوشدارو و کامل ترين وسيله بهبود جهان دردمند مقرّر فرموده همانا اتّحاد اهل زمين بر امر واحد و آئين واحد است و اين مهمّ امکان نيابد مگر بدست پزشکی دانا و کامل و مؤيّد و اين حقّ است و " ما بعد الحقّ الّا الضّلال المبين ". (١٤)- اين روز سلطان ايّام است که در آن محبوب عالميان ظاهر شد و او همان است که از ازل الآزال مقصود خلق بوده است . (١٥)- خداوند بخشنده مهربان دوست دارد که جهان را چون نفس و هيکل واحد مشاهده کند پس اين فضل و رحمت الهی را در اين ايّامی که چشم روزگار مانندش را نديده غنيمت شمريد . (١٦)- ولکن ما ظهور کلمه و آنچه را که آن کلمه در بر دارد باندازه ای مقدّر داشتيم که خداوند داننده دانا مقدّر فرموده ... اگر کلمه به آنچه در آن مکنون است بر بندگان تجلّی می کرد هيچکس را طاقت تحمّلش نبود . سراج عالم دانائی است و نور آن بينائی CALL TO THE NATIONS NIDA’ BI AHL-I-A'LAM BY SHOGHI EFFENDI TRANSLATED BY HU'SHMAND FATHEA'ZAM COPYRIGHT 1993, 149 B.E. Institute For Baha’i Studies in Persian P.O.Box 65600 Dundas, Ontario, L9H 6Y6 Canada

Tuesday, February 22, 2005

تسلیت به هموطنان و عزیزان داغدار

ای واسطه رحمت حق بهر خدا را
زین خاک بگردان ره طوفان بلا را
بشکاف ز هم سینه این ابر شرر بار

لحظاتی‌ قبل با این خبر جانگداز مواجه شدیم که متاسفانه بار دیگر عده ای از هموطنان عزیزمان،در حادثه زلزله،قربانی‌ قهر طبیعت شدند و تعداد زیادی جان خویش را از دست دادند و عده کثیری مجروح و زخمی‌ شدند و تعداد بیشماری هم خانه و کاشانه خویش را از دست داده اند.کوی دوست مراتب تاثر و تسلیت عمیق خود را نثار باز ماندگان داغدار می‌کند و از درگاه حضرت احدی آرزوی‌ علو درجات برای از دست رفتگان عزیز را دارد.بیاید همه با هم از هر دین و مذهبی‌ که هستیم و به هرچه که اعتقاد داریم،صمیمانه و از روی اخلاص خواستار این شویم که ای خدای مهربان و ای بزرگ یگانه این ابرهای تیره بلا را از سر بشریت محو بگردان و آفتاب جهانبخش عشق و دوستی‌ را هر چه زودتر مشرف و هویدا بگردان

Sunday, February 13, 2005


e,card

e.card

Saturday, February 12, 2005

کتاب چهار وادی مبارک، اثر حضرت بهاالله



ص ١ هو العزيز المحبوب " ای ضياء الحق حسام الدّين راد که فلک و ارکان چه تو شاهی نزاد " نميدانم چرا يک مرتبه رشتهء محبّت را گسيختيد و عهد محکم مودّت را شکستيد مگر خدا نکرده قصوری در ارادت بهمرسيد و يا فتوری در خلوص نيّت پيدا گشت که از نظر محو شدم و سهو آمدم ؟ " چه مخالفت بديدی که ملاطفت بريدی مگر آنکه ما ضعيفيم و تو احتشام داری "
ص ٢ و يا بيک تير از کارزار بر گشتی مگر نشنيده‌ايد استقامت شرط راه است و دليل ورود بارگاه ؟ " انّ الّذين قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل عليهم الملئکة " و ديگر ميفرمايد " فاستقم کما امرت " لهذا مستقرّين بساط وصول را اين سلوک لازم و واجب است . " من آنچه شرط بلاغ است باتو ميگويم تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال " اگر چه زيارت جواب نامه ننموده ذکر ارادت نزد عقلا خطا و بيجاست و لکن محبّت بديع ذ کر و قواعد قويم را منسوخ نمود و معدوم کرد . " قصّهء ليلی مخوان و غصّهء مجنون عشق تو منسوخ کرد ذکر اوائل " " نام تو ميرفت عاشقان بشنيدند هر دو برقص آمدند سامع و قائل " فی حکمة الالهيّة و تنبيه الرّبانيّة
ص ٣ " من سر هر ماه سه روز ای صنم بی گمان بايد که ديوانه شوم " " هان که امروز اوّل سه روزه است روز فيروز است نه فيروزه است " شنيدم برای تبحيث و تدريس بتبريز و تفليس حرکت فرموده ايد و يا برای عروج معارج بسنندج تشريف برده‌ايد . ای سيّد من متصاعدان سموات سلوک از چهار طايفه بيش نيستند مختصری ذکر ميشود که در آن خدمت معلوم و مبرهن گردد که هر طايفه را چه علامت است و چه مرتبت . اوّل اگر سالکان از طالبان کعبه مقصودند اين رتبه متعلّق بنفس است و لکن نفس اللّه القائمة فيه بالسّنن مراد است و در اين مقام نفس محبوب است نه مردود و مقبول نه مقهور . اگر چه در اوّل اين رتبه محلّ جدال است و ليکن آخر آن جلوس برعرش جلال چنانچه ميفرمايد
ص ٤ " ای خليل وقت وابراهيم هش اين چهار اطيار رهزن را بکش " تا بعد از ممات سرّ حيات ظاهر شود و اين مقام نفس مرضيّه است که ميفرمايد " فادخلی فی عبادی و ادخلی جنّتی ". اين مقام را اشارات بسيار است و دلالات بيشمار اينست که ميفرمايد " سنريهم آياتنا فی الافاق و فی انفسهم حتّی يتبيّن لهم انّه الحقّ " لا اله الّا هو پس معلوم ميشود که کتاب نفس را بايد مطالعه نمود نه رسالهء نحو را چنانچه ميفرمايد " اقرء کتابک و کفی بنفسک اليوم حسيبا " حکايت آورده اند که عارف الهی با عالم نحوی همراه شدند و همراز گشتند تا رسيدند بشاطی بحر العظمة . عارف بی تامّل توسّل فرموده و بر آب راند و عالم نحوی چون نقش بر آب محو گشته مبهوت ماند .
ص ٥ بانگ زد عارف که چون عنان پيچيدی ؟ گفت ای برادر چکنم چون پای رفتنم نيست سر نهادن اولی بود گفت آنچه از سيبويه و قولويه اخذ نموده و از مطالب ابن حاجب و ابن مالک حمل فرموده ای بريز و از آب بگذر " محو ميبايد نه نحو اينجا بدان گر تو محوی بيخطر بر آب ران " و ديگر ميفرمايد " لا تکونوا کالّذين نسوا اللّه فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون ". و اگر سالکان از ساکنان حجرهء محمودند اين مقام راجع بعقل ميشود که او را پيغمبر مينامند و رکن اعظم دانند ليکن عقل کلّی ربّانی مقصود است که در اين رتبه تربيت امکان و اکوان بسلطنت اوست نه هر عقل ناقص بيمعنی چنانچه حکيم سنائی ميگويد
ص ٦ " عقل جزئی کی تواند گشت بر قرآن محيط عنکبوتی کی تواند کرد سيمرغی شکار " " عقل اگر خواهی که ناگه در عقيلت نفکند گوش گيرش در دبيرستان الرّحمن در آر " و در اين مقام تلاطم بسيار است و طماطم بيشمار گاهی سالک را متصاعد مينمايد و گاهی متنازل اين است که ميفرمايد " مرّة تجذبنی الی عرش العماء و مرّة تهلکنی بنار الاغمآء " چنانچه سرّ مکنونه از آيهء مبارکهء کهف در اين مقام معلوم ميشود که ميفرمايد : " و تری الشّمس اذا طلعت تزاور عن کهفهم ذات اليمين و اذا غربت تقرضهم ذات الشّمال وهم فی فجوة منه ذلک من آيات اللّه من يَهد اللّه فهو المهتد و من يضلل فلن تجد له وليّاً مرشداً "اگر کسی اشارات همين يک آيه را مطّلع شود او را کافی است . اين است که در وصف
ص ٧ اين رجال ميفرمايد " رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذکر اللّه " اين مقام ميزان است و پايان امتحان و در اين رتبه هم استفاده ضرور ندارد و در تعليم سالکين اين لجّه ميفرمايد " اتّقوا اللّه يعلّمکم اللّه " و همچنين ميفرمايد " العلم نور يقذفه اللّه علی قلب من يشاء ". پس بايد محلّ را آماده نمود و مستعدّ نزول عنايت شد تا که ساقی کفايت خمر مکرمت از زجاجهء رحمت بنوشاند " الا انّ بذلک فليتنافس المتنافسون " و حينئذٍ اقول " انّا للّه و انّا اليه راجعون ". و اگر عاشقان از عاکفان بيت مجذوبند اين سرير سلطنت را جز طلعت عشق جالس نتواند شد اين مقام را شرح نتوانم و وصف ندانم " با دو عالم عشق را بيگانگی وندر او هفتاد و دو ديوانگی "
ص ٨ " مطرب عشق اين زند وقت سماع بندگی بند و خداوندی صداع " اين رتبه صرف محبّت ميطلبد و زلال مودّت ميجويد و در وصف اين اصحاب ميفرمايد " الّذين لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون " اين مقام نه سلطنت عقل را کفايت مينمايد و نه حکومت نفس را چنانچه نبيّی از انبياء اللّه عرض نمود " الهی کيف الوصول اليک قال الق نفسک ثمّ تعال ". ايشان قومی هستند که صفّ نعال را با صدر جلال يک دانند و ايوان جمال را با ميدان جدال در سبيل محبوب يک شمرند . و معتکفين اين بيت مطلب ندانند و مرکب برانند جز نفس دوست از دوست هيچ نبينند کلّ الفاظ را مهمل دانند و جميع مهملات را مستعمل دارند سر از پا نشناسند و دست از پا فرق نيابند
ص ٩ سراب را نفس آب گويند و ذهاب را سرّ اياب خوانند اينست که ميگويند " وصفی ز حسن روی تو در خانقه فتاد صوفی طريق خانهء خمّار بر گرفت " " عشقت بنای صبر بکلّی خراب کرد جورت در اميد بيکبار بر گرفت " در اين مقام تعليم و تعلّم البتّه عاطل ماند و باطل گردد " عاشقان را شد مدرّس حسن دوست دفتر درس و سبقشان روی اوست " " درسشان آشوب و شور و ولوله نی زيادات است و باب سلسله " " سلسلهء اين قوم جعد مشکبار مسأله دور است امّا دور يار " فی المناجات للّه تبارک و تعالی " ای خدا ای لطف تو حاجت روا با تو ياد هيچکس نبود روا "
ص ١٠ " ذرّه علمی که در جان من است وا رهانش از هوا و خاک پست " " قطره دانش که بخشيدی ز پيش متّصل گردان بدرياهای خويش " اذاً اقول لا حول و لا قوّة الّا باللّه المهيمن القيّوم . و اگر عارفان از واصلان طلعت محبوبند اين مقام عرش فؤاد است و سرّ رشاد اين محلّ رمز يفعل ما يشاء و يحکم ما يريد است که اگر کلّ من فی السّموات و الارض الی يوم ينفخ فی الصّور شرح اين رمز شريف و سرّ لطيف را فرمايند البتّه از عهده حرفی بر نيايند و احصا نتوانند زيرا که اين مقام قَدَر است و سرّ مقدّر اينست که سؤال نمودند از اين مسأله فرمودند "بحرٌ ذخّارٌ لا تلجه ابداً "باز سؤال فرمودند فرمودند" ليلٌ دامسٌ لا تسلکه ". و هر کس ادراک اين رتبه نمود البتّه ستر نمايد و اگر رشحی
ص ١١ اظهار دارد و يا ابراز نمايد البتّه سر او بر دار مرتفع خواهد شد . با وجود اين قسم بخدا که اگر طالب مشهود می گشت مذکور می آمد زيرا که ميفرمايد " الحبّ شرفٌ لم يکن فی قلب الخائف الرّاهب و انّ السّالک الی اللّه فی منهج البيضاء و الرّکن الحمراء لن يصل الی مقام وطنه الّا بکفّ الصّفر عمّا فی ايدی النّاس و من لم يخف اللّه اخافه اللّه من کلّ شیء و من خاف اللّه يخاف منه کلّ شیء " " پارسی گو گر چه تازی خوشتر است عشق را خود صد زبان ديگر است " چه مليح است اين فرد در اين مقام " گر درّ عطا بخشد اينک صدفش دلها ور تير بلا آيد اينک هدفش جانها " و اگر مخالف حکم کتاب نمی بود البتّه قاتل خود را از مال خود قسمت
ص ١٢ ميدادم و ارث می‌بخشيدم و منّتش می‌بردم و دستش بر چشم می‌ماليدم و ليکن چکنم نه مال دارم نه سلطان قضا چنين امضا فرموده . حينئذ اجد رائحة المسک من قمص الهآء عن يوسف البهاء کانّی وجدتها قريباً ان انتم تجدونها بعيداً " بوی جانی سوی جانم ميرسد بوی يار مهربانم ميرسد " " از برای حقّ صحبت سالها بازگو حالی از آن خوش حالها " " تا زمين و آسمان خندان شود عقل و روح و ديده صد چندان شود " اين محلّ صحو بحت و محو بات است محبّت را در اين رتبه راهی نيست و مودّت را مقامی نه چنانچه ميفرمايد " المحبّة حجابٌ بين المحبّ و المحبوب " محبّت در اين مقام قمص و حجاب ميشود و آنچه غير از او است غطا
ص ١٣ ميگردد اين است که حکيم سنائی ميگويد " سوی آن دلبر نپويد هيچ دل با آرزو با چنان گُل رخ نخسبد هيچ تن با پيرهن " زيرا که اين عالم امر است و منزّه از اشارات خلق رجال اين بيت بر بساط نشاط با کمال فرح و انبساط الوهيّت مينمايند و ربوبّيت ميفرمايند و بر نمارق عدل متمکّن شده‌اند و حکم ميرانند و هر ذی حقّی را بقدر و اندازه عطا ميفرمايند و شاربان اين کأس در قباب عزّت فوق عرش قدم ساکنند و در خيام رفعت بر کرسيّ عظمت جالس الذّين " لا يرون فيها شمساً و لا زمهريراً ". در اين رتبه سموات عُلی با ارض ادنی تعارض ندارد و تفاوت نجويد زيرا که مقام الطاف است نه بيان اضداد اگر چه در هر آن در شأن بديع جلوه نمايند يک شأن بيش نيست اين است
ص ١٤ که در اين مقام ميفرمايد " لا يشغله شأن عن شأن " و در مقام ديگر " کلّ يوم هو فی شأن " - ذلک من طعام الّذی لم يتسنّه طعمه و لن يتغيّر لونه اگر قدری ميل فرمائی البتّه اين آيه را تلاوت مينمائی " و جّهت وجهی للّذی فطر السّموات و الارض حنيفاً مسلماً و ما انا من المشرکين " و " کذلک نری ابراهيم ملکوت السّموات و الارض و ليکون من الموقنين " اذا فادخل يدک فی جيبک ثمّ اخرجها بالقوّة لتشهدها نوراً للعالمين . چه لطيف است اين ماء عذب از يد ساقی محبور و چه رقيق است اين خمر طهور از دست طلعت مخمور و چه نيکوست اين طعام سرور از کؤوس کافور هنيئاً لمن شرب منها و عرف لذّتها و بلغ الی مقام معرفتها
ص ١٥ " بيش از اين گفتن مرا در خوی نيست بحر را گنجايش اندر جوی نيست " زيرا که سرّ اين بيان در کنائز عصمت مکنون است و در خزائن قدرت مخزون منزّه از جواهر بيان است و مقدّس از لطائف تبيان حيرت در اين مقام بسيار محبوب است و فقر بحت بسيار مطلوب اينست که ميفرمايد " الفقر فخری " و ديگر ذکر شده " للّه تحت قباب العزّ طائفة اخفاهم فی ردآء الفقر اجلالاً " آنها هستند که از چشم او ملاحظه نمايند و از گوش او گوش دارند چنانچه در حديث مشهور مذکور است اخبار و آيات آفاقی و انفسی در اين رتبه بسيار و لکن بدو حديث اکتفا ميرود تا نوری باشد از برای مطالعين و سروری باشد برای مشتاقين . اوّل اينست
ص ١٦ که ميفرمايد " عبدی اطعنی حتّی اجعلک مثلی انا اقول کن فيکون و انت تقول کن فيکون " و ثانی اين است که ميفرمايد ". يا ابن آدم لا تأنس باحدٍ ما وجدتنی و متی اردتنی وجدتنی بارّاً قريباً ". آنچه مذکور شد از اشارات بديعه و دلالات منيعه راجع است بحرف واحد و نقطه واحده ذلک من سنّة اللّه و لن تجد لسنّة اللّه تبديلاً و لا تحويلا . مدّتی است که اين نوشته را بياد شما شروع نمودم و چون کاغذ قبل ملاحظه نشد قدری ابتدا گله و شکايت رفت و ليکن توقيع تازه رفع نمود و سبب شد که رقعه را ارسال نمايم . ذکر حبّ بنده در آن حضرت احتياج اظهار ندارد و کفی باللّه شهيداً . و در خدمت جناب شيخ محمّد سلّمه اللّه تعالی باين دو فرد اکتفا نمودم معروض دارند
ص ١٧ " من کوی تو جويم که به از عرش برين است من روی تو بينم که به از باغ جنان است " اذا عرضت امانة العشق علی القلم ابی ان يحملها فصار منصعقاً " فلمّا افاق قال سبحانک انّی تبت اليک و انا اوّل المستغفرين " و الحمد للّه ربّ العالمين . " شرح اين هجران و اين سوز جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر " " خوشتر آن باشد که سرّ دلبران گفته آيد در حديث ديگران " " فتنه و آشوب و خون ريزی مجو بيش ازين از شمس تبريزی مگو " و السّلام عليکم و علی من طاف حولکم و فاز بلقائکم . آنچه بنده از پيش عرض نمودم مگس ميل فرمود اين از خوبی مرکّب ميشود اگر چه سعدی در اين مقام فردی ذکر نموده
ص ١٨ " من دگر چيز نخواهم بنويسم که مگس زحمتم ميدهد از بسکه سخن شيرين است " ديگر دست از تحرير عاجز شد التماس مينمايد که بس است لهذا ميگويم سبحان ربّی و ربّ العزّة عمّا يصفون .

Thursday, February 10, 2005

وعده صلح جهانى از دستخطهای بيت العدل اعظم


وعدهء صلح جهانی ترجمهء بيانيّهء بيت العدل اعظم خطاب باهل عالم مرکز جهانی بهائی از انتشارات لجنهء امور احبّای ايرانی_امريکائی دارالانشاء محفل روحانی ملّی بهائيان ايالات متّحده ويلمت ايلينوی ١٩٨٥
ص ١ وعده صلح جهانی ترجمهء بيانيّهء بيت العدل اعظم خطاب باهل عالم صلح بزرگی که آرزوی دل و جان نيک انديشان جهان در قرون و اعصار بوده و در باره اش عارفان و شاعران در نسلهای پی در پی سخن گفته و در کارگاه خيال نمودارش ساخته اند ، صلحی که تحقّقش نويد تمام کتب مقدّسه در هر دور بوده حال بدستيابی ملل عالم نزديک گشته است . اين اوّلين بار در تاريخ جهان است که ميتوان تمام کره زمين را با وجود اختلافات بيشمار مردمش بشکل يک واحد مجسّم کرد . پس استقرار صلح جهانی نه تنها امکان دارد بلکه اجتناب ناپذير است و مرحله ديگری از ترقّی و تکامل عالم است که بقول يکی از متفکّرين بزرگ مرحله جهانی شدن عالم بشری است. صلح جهانی آيا فقط بعد از وقوع وحشت و بلائی عظيم که مولود تمسّک مصرّانه بشر بروشهای ناهنجار قديمی است بايد تحقّق يابد يا آنکه فی الحال صورت پذير است و از طريق اراده و عزمی راسخ که نتيجه مذاکره و مشورت باشد حاصل خواهد شد ؟ اختيار يکی از اين دو راه امروز در مقابل اهل عالم قرار گرفته است . اگر بشر در اين موقع بحرانی و حسّاس که مشکلات بيشمار ملل مختلفه بيک مشکل مشترک يعنی بيم در باره سر نوشت جهان مبدّل گشته در نابودی جنگ و آشوب موفّق نشود به مسئوليّت وجدانی خويش عمل نکرده است . امّا خوشبختانه نشانه های مثبت و اميد بخشی در افق عالم پيداست:
ص ٢ از جمله قدمهای محکم و بلندی است که بشر بسوی يک نظم جهانی برداشته و به تأسيس جامعه ملل در اوائل اين قرن پرداخته که حال منجر به تشکيل سازمان ملل متّحد با اساسی و سيعتر گشته است . از جمله موفّقيّت اکثريّت ملل جهان بعد از جنگ دوم جهانی به کسب استقلال کشور های خويش است که مبيّن انجام و اتمام سير تکاملی اقوام در تأسيس اوطان و شرکت اين ملل نوخاسته با کشور های کهنسال در امور و منافع مشترک است. از جمله ازدياد فراوان همکاری در فعّاليّتهای علمی، تربيتی ،حقوقی ، اقتصادی و فرهنگی توسّط مردمی است که تا بحال دشمن يکديگر و جدا از هم بوده اند . از جمله افزايش بی سابقه تعداد سازمانهای بين المللی خيريّه و انسان دوست در چند دهه اخير و توسعه نهضت های زنان و جوانان بمنظور خاتمه دادن به جنگ و ستيز است . از جمله رشد و نموّ طبيعی دسته های وسيع و منظّمی از مردم عادی جهان است که خواهان ايجاد تفاهم بين خود از راه ايجاد روابط و اتّصالات متقابله اند . پيشرفتهای علمی و فنّی که در اين قرن بسيار مبارک حاصل گشته پيشآهنگ و طليعهء ترقّيات عظيمه در تکامل اجتماعی جهان و مبيّن آن است که حال بشر برای حلّ مشکلات معمول خويش وسائل و ابزار لازم را در دست دارد . پيشرفت علوم فی الحقيقه وسائل و وسائطی را تدارک ديده که بمدد آنها ميتوان يک حيات پيچيده و معضل جهان متّحد را بخوبی اداره کرد با وجود اين هنوز موانع بسياری بر سر راه است.
ص ٣ شکّ و ترديد ها، کج فهمی ها ، تعصّبات ، سوء ظنّ ها و خود خواهی های کوته نظرانه بر روابط ميان کشور ها و بر مردم جهان مستولی گشته است . ما امنای امر بهائی بنا بوظيفهء روحانی و وجدانی خويش بر آنيم که فرصت را مغتنم شماريم و انظار اهل عالم را به کلام نافذ حضرت بهاء اللّه مؤسّس آئين بهائی که بيش از يکصد سال پيش اوّل بار به فرمانروايان جهان ابلاغ فرمود متوجّه سازيم . ميفرمايد : "ارياح يأس از جميع جهات در عبور و مرور است و انقلابات و اختلافات عالم يوماً فيوماً در تزايد آثار هرج و مرج مشاهده ميشود چه که اسبابی که حال موجود است به نظر موافق نمی آيد ." اتّفاقات عالم و تجارب عمومی بشری اين قضاوت و پيش گوئی را تأييد نموده است ، معايب و نواقص نظم کنونی جهان بخوبی واضح و نمايان است زيرا کشورهای جهان که بصورت ملل متّحد متشکّل شده اند از نابود کردن شبح جنگ عاجز و از منع تهديدی که متوجّه انهدام نظم اقتصادی جهان و شيوع هرج و مرج و ترور گرديده ناتوانند و قادر نيستند مصائب و بلايائی را که اين مشکلات و صدمات ديگر متوجّه مليونها نفر از بشر نموده از ميان بردارند . حتّی اينگونه تعدّيات و مخاصمات چنان تار و پود نظامهای اجتماعی و اقتصادی و دينی ما را فرا گرفته که بسياری را بر آن داشته که زور گوئی و تجاوز را در خميره طبيعت بشری سرشته دانند و از ميان بردنش را مستحيل و غير ممکن شمارند .
ص ٤ اتّکاء به چنين نظر و اعتقادی نتيجه اش تضادّی است که امور بشری را دچار فلج ميسازد زيرا از طرفی مردم تمام کشور ها اعلان ميکنند که نه تنها حاضر به صلح و سلامند بلکه آرزومندند که صبح صلح و آشتی بدمد و ترس و هراس وحشتناکی که زندگی روزانه شان را معذّب ساخته نابود شود . از طرف ديگر بی دريغ مهر قبول بر اين نظر می نهند که چون نوع انسان ذاتاً خود پرست و متعدّی است از بنای يک نظام اجتماعی که در عين حال مترقّی و صلح آميز و متحرّک و هم آهنگ باشد عاجز و نا توان است نظامی که هم ابتکار و خلّاقيّت افراد انسانی را آزاد گذارد و هم مبتنی بر تعاون و تعاضد و تفاهم متقابله باشد . هر چه نياز ما بصلح جهانی بيشتر شود لزوم ارزيابی دربارهء تضادّ مذکور که مانع حصول صلح است بيشتر ميگردد و بايد دربارهء تصوّراتی که معمولاً معيار وضع نا مساعد تاريخ بشر است تحقيقی بيشتر شود و اگر منصفانه تحقيق شود معلوم ميگردد که آن وضع نه تنها مبيّن فطرت اصليّهء انسان نيست بلکه نمايش نا درستی از روح بشری و حقيقت انسانی است . قبول اين نکته مردم را بر آن ميدارد که قوای سازنده اجتماعی را بحرکت آورند و چون آن قوا موافق با فطرت بشری است باعث هم آهنگی و همکاری ميگردد نه جنگ و ستيز . اختيار چنين نظری مستلزم آن نيست که آنچه را که در گذشته بر سر بشر آمده منکر شويم بلکه سبب ميشود که علل بروز آن وقايع را درک نمائيم . آئين بهائی آشوب کنونی جهان و مصائب حاصله در حيات انسان را بمنزله يک مرحلهء طبيعی از مراحل رشد و نموّ يک جريان حياتی و زنده بشری ميشمارد که مآلاً و حتماً به وحدت نوع انسان در ظلّ
ص ٥ يک نظم اجتماعی که حدود و مرزی جز مرز کره زمين ندارد منجر خواهد شد . عالم بشری بمنزله يک واحد ممتاز و زنده مراحل تکامل چندی را مشابه مراحل شيرخوارگی و کودکی يک فرد طی کرده و در اين زمان بآخرين مراحل پر شور و شرّ نو جوانی رسيده که خود مقدّمه ورود به مرحله بلوغ موعود است . اگر صادقانه اذعان کنيم که تعصّب و جنگ و استثمار همه مظاهر مراحل کودکی و نا بالغی بشر در مسير گسترده تاريخی اش بوده و اگر قبول کنيم که اين سر کشی و طغيان که امروز نوع بشر ناچار بدان مبتلاست علامت وصول هيئت اجتماع بمرحلهء بلوغ اوست آنوقت جائی ديگر برای يأس و حرمان باقی نميماند زيرا ديگر همه آنها از لوازم ضروری و از عزم جزم بشر در بنای يک عالم مقرون به صلح و آرامش بشمار می آيد . اينکه آيا چنين امر خطيری ممکن الحصول و قوای سازندهء چنان بنائی موجود است و اينکه آيا ميتوان بنيانهائی نهاد که جامعهء انسانی را متّحد سازد، مطالبی است که از شما تقاضا داريم تا در باره اش بتجربه و تحقيق بپردازيد . هر قدر سالهای آينده محتملاً مشحون از عذاب و مصيبت باشد و هر قدر افق کنونی عالم تيره و تار ديده شود ، جامعه بهائی معتقد است که نوع بشر بر مقابله با چنين امتحان و انقلاب بزرگی تواناست و از نتائج مطلوبه حاصله اش مطمئنّ است . بعقيدهء ما اين انقلابات مدهشه ای که عالم انسانی بسرعت با آن رو برو ميشود سبب نابودی تمدّن بشری نميگردد بلکه باعث بروز قوای مکنونه در حقيقت انسان ميشود و " مقام و رتبه و شأن هر انسانی را " ظاهر و عيان ميسازد .
ص ٦ ١ مواهبی که نوع انسان را از ساير مظاهر وجود ممتاز ميکند در لطيفه ای مکنون است که از آن به روح انسانی که عقل نيز از خواصّ ذاتی آنست تعبير ميشود. اين مواهب سبب شده که انسان را قادر بر ساختن بنيان تمدّن سازد و از لحاظ مادی مرفّه اش نمايد . اما موفّقيّت در اين امور هرگز سبب ارضاء روح انسانی نگشته است زيرا روح انسانی لطيفه ای است که بعالم برتر مايل و به جهان غيب راغب است پروازش بسوی حقيقت مطلقه و ذات لايدرَک يا جوهر الجواهری است که نامش خدا است و اديان که پی در پی در هر زمان بواسطه شموس ساطعه روحانی ظاهر شده و مهمترين رابطه بين بشر و آن حقيقت غيبيّهء مطلقه بوده اند همه سبب شده اند که استعداد و قوای بشری بيدار و مصفّا گردد و توفيقات روحانی انسان با ترقّيات اجتماعيش همعنان شود . لهذا هيچ کوشش معتبری در راه اصلاح امور انسانی و تأسيس صلح جهانی نميتواند از امر دين غافل ماند . سعی بشر در فهم حقيقت دين و عمل بفرائض دينی در صفحات تاريخ ثبت است .يک مورّخ بزرگ دين را به قوّه ای تعبير نموده که در طبيعت بشری سرشته شده است . هر چند نميتوان منکر شد که سوء استفاده از اين قوّه در بروز بسياری از فتنه ها و آشوبها در جامعه و ظهور جنگ و جدال بين افراد سهمی بسزا داشته است ولی در عين حال هيچ ناظر منصفی قادر بر انکار تأثير کلّی دين بر آثار اساسی مدنيّت انسانی نمی باشد بعلاوه لزوم دين برای نظم جامعه و تأثيراتی که دين بر قوانين و اخلاقيّات بشری داشته مکرّراً به ثبوت رسيده است.
ص ٧ حضرت بهاء اللّه در وصف دين در مقام يک نيروی اجتماعی ميفرمايد : "دين سبب بزرگ از برای نظم جهان و اطمينان من فی الامکان است ." و در بارهء فساد و زوال دين چنين ميفرمايد : "اگر سراج دين مستور ماند هرج و مرج راه يابد و نيّر عدل و انصاف و آفتاب امن و اطمينان از نور باز مانند ." و آثار بهائی در بارهء نتائج حاصله از چنين وضعی حاکی است که " اگر عالم از پرتو دين محروم گردد ، انحراف طبيعت بشری و تدنّی اخلاق و فساد و انحلال مؤسّسات انسانی بشديد ترين و بدترين وجه صورت پذيرد ، طبيعت بشری بذلّت گرايد اطمينان سلب گردد ، نظم و ضبط قانون از ميان بر خيزد و ندای وجدان مسکوت ماند و پردهء حيا دريده شود و حسّ مسئوليّت و هم بستگی و وفا و رعايت يکديگر خاموش گردد و نعمت آرامش و شادمانی و اميد بتدريج فراموش شود ." پس اگر بشريّت به تضادّ فلج کننده ای دچار گشته بايد بخود بنگرد و غفلت خويش را بياد آورد و به نداهای گمراه کننده ای که به آن دل بسته بينديشد و متوجّه شود که چگونه بنام دين اينهمه سوء تفاهم و سرگردانی و آشفتگی بوجود آمده است. کسانيکه چشم بسته و خود خواهانه اصرار بمعتقدات مخصوص و محدود خود و تفاسيری غلط و ضدّ و نقيض از کلام پيغمبران خدا به پيروان و مريدان خويش تحميل نموده اند مسئوليّت سنگينی در ايجاد اين سر گردانی و آشفتگی دارند علی الخصوص که اين آشفتگی بر اثر موانع و سدهای مصنوعی که ميان عقل و ايمان و علم و دين برپا گشته غليظ تر و شديد تر ميگردد
ص ٨ چون با نظر انصاف در کلام مؤسّسين اديان بزرگ تحقيق شود و محيط اجتماعی زمانی که آن بزرگواران برسالت خويش پرداخته اند در نظر آيد معلوم ميگردد که اين مشاجرات و تعصّباتی که سبب تدنّی جامعه های دينی و بالنّتيجه تدنّی تمام شئون انسانی گشته در پيشگاه دين مردود است . شاهدی که نظر مذکور را تأييد ميکند آنکه در تمام اديان بزرگ جهان اين پند مکرّر آمده که آنچه بخود نمی پسندی بديگری مپسند و اين تعليم از دو طريق مؤيّد آن نظر است يکی آنکه جوهر و چکيدهء مفاهيم اخلاقی و آشتی بخش تمام اديان است در هر زمان و مکان که ظاهر شده باشند و ديگر آنکه نفس اين تکرار جنبهء وحدت اديان را که حقيقت ذاتی آنهاست به ثبوت ميرساند حقيقتی که مع الاسف بشر با تعابير نارسا و نادرستی در تفسير تاريخ بکلّی از درک آن غافل مانده است . اگر نوع بشر مربّيان روحانی عصر طفوليّت خويش را با ديدگانی واقع بين مينگريست و در فطرت حقيقی آنان بعنوان وسائط بنای تمدّن عالم غور و تحقيق ميکرد يقيناً از نتائج و ثمرات ظهور پی در پی آنان بهره ای صد چندان ميگرفت . افسوس که چنين نشد . احياء حميّت مفرطه از جانب متعصّبان مذهبی را که حال در بسياری از نقاط جهان بوجود آمده نبايد چيزی جز سکرات موت شمرد زيرا نفس عنف و تعدّی و تجاوز که همراه اينگونه نهضت ها است خود نشانهء ورشکستگی و افلاس آنهاست . واقعاً از غم انگيز ترين و عجيبترين خواصّ اين تعصّبات مذهبی آنست که هم ارزش کمالات معنوی را که اسباب حصول وحدت عالم انسانی است پايمال ميکند و هم موفّقيّت
ص ٩ اخلاقی و معنوی را که نصيب هر يک از آن اديان گشته خوار و بی اعتبار ميسازد . دين قطع نظر از اينکه قوّه ای حياتی در تاريخ بشری بوده و قطع نظر از احياء تعصّبات جائرانهء مذهبی در اين ايّام، در نظر عدّه روزافزون مردم جهان امری لغو و باطل و در قبال حلّ مشکلات دنيای جديد بسيار نارسا بشمار آمده است . لهذا مردم يا در پی کسب لذّات و ارضاء شهوات مادّی رفته اند و يا مرامهای ساختهء بشر را جانشين دين ساخته اند و آنها را سبب نجات جامعه از يوغ کمر شکن شرّ و فساد دانسته اند . امّا افسوس تقريباً همهء اين مرامها بجای آنکه مفهوم وحدت عالم انسانی را در بر گيرد و به ترويج توافق و آشتی در ميان مردم مختلف پردازد ، از طرفی از حکومت های ملّی بتُی ساخته و ساير مردم جهان را منقاد و مطيع يک ملّت يا يک نژاد يا يک طبقه قرار داده و مباحثه و مبادلهء افکار را ممنوع و متوقّف دانسته و مليونها مردم گرسنه را بيرحمانه رها کرده تا قربانی معاملات خود سرانهء بازار های جهان گردند که خود باعث تشديد مصائب اکثريّت نوع بشر گشته است و از طرف ديگر اجازه داده است که عدّه قليلی از آدميان در ثروت و رفاهی غوطه ور شوند که آباء و اجداد شان حتّی خوابش را هم نمی ديده اند . چه رقّت انگيز است کار نامهء مرامهائی که اصحاب عقل و دانش اين جهان بجانشينی دين ساخته و پرداخته اند . قضاوت قاطع و ثابت تاريخ در بارهء ارزش آن مرامها را بايد در يأس و حرمان انبوه مردمانی جستجو نمود که در محراب آن مرامها نماز ميگزارند . اين مرامها که دهها سال توسّط نفوسی که از اين ممرّ در جامعهء انسانی مقام و منصبی يافته
ص ١٠ و با قدرتی بی حدّ و حصر و روز افزون به اجرای آنها پرداخته اند چه ثمر داشته و جز مفاسد و امراض اقتصادی و اجتماعی مهلکی که در اين ساليان اخير قرن بيستم هر گوشه جهان را مبتلا ساخته چه نتيجه ای ببار آورده است ؟ تمام اين مصائب ظاهری يک ضرر و آسيب معنوی داشته که انعکاسش در لاقيدی و بی مبالاتی متداول کنونی و نيز در خاموش شدن شرارهء اميد در قلوب مليونها نفر از مردم محروم و بلا کشيدهء جهان بخوبی ديده ميشود . ديگر وقت آن فرا رسيده تا بحساب مروّجين مرامهای مادّی، چه در شرق و چه در غرب چه منسوب به کاپيتاليسم و چه به کمونيسم، که مدّعی رهبری اخلاقی جهانيان بوده اند رسيدگی کرد و پرسيد که آيا جهان جديدی که اين مرامها وعده داده بودند در کجاست ؟ آيا صلح جهانی که دعوی تحصيلش را داشته و خود را وقف آن ميشمرده اند چه شد ؟ آيا وصول به مرحلهء پيروزی های فرهنگی که ميگفتند بر اثر تفوّق فلان نژاد و فلان کشور و فلان طبقه از طبقات بشر حاصل ميشود بکجا انجاميد ؟ چرا اکثريّت مطلق جمعيّت جهان در اين زمان بيش از پيش در گرسنگی و بدبختی غوطه ورند و حال آنکه ثروتهای نا محدودی که حتّی فرعون ها و قيصرها و يا حتّی امپراطوريهای قرن نوزدهم خوابش را هم نمی ديدند اينک در دست حاکمان امور بشری انبار شده است ؟ باری ريشهء اين خطا را که ميگويند نوع انسان ذاتاً و قطعاً خود خواه و متجاوز است بايد در اين نکته دانست که دنيا دوستی و مادّيّت پرستی که موجد و مولّد و در عين حال صفت مشترک جميع آن مرامها است مورد تمجيد و تقدير واقع
ص ١١ شده و همين جاست که بايد زمينهء بنای يک جهان جديد را که شايستهء فرزندان ما باشد پاک و هموار ساخت . اينکه مقاصد و اهداف مادّی نتوانسته است حاجات بشر را روا نمايد امريست که به تجربه رسيده و تفس اين تجربه بايد ما را بر انگيزد تا برای يافتن راه حلّ مشکلات مهلک جهان کوشش های ديگر تازه ای مبذول داريم . شرائط تحمّل ناپذيری که جامعهء بشری را فرا گرفته همه از شکستی مشترک حکايت ميکند و اين وضع بجای آنکه گروه های متخاصم بشر را که در مقابل هم سنگر گرفته اند تشويق به آرامش و دوستی کند تهييج و تشويق به خصومت ميگرداند .پس اين مرض را علاجی کلّی و فوری بايد يافت و درمان اين درد در رتبهء اوّل مربوط به طرز فکر جهانيان است . بايد ديد که آيا بشر در غفلت و سرگردانی خويش همچنان مداومت ميورزد و به مفاهيم کهنه و مندرس و خيالبافی های غير منطقی تمسّک ميجويد يا آنکه رهبران بشر پيرو هر مرام و آئينی که باشند حاضرند قدم همّت به پيش نهند و با عزمی راسخ و مشورت يکديگر متّحداً به حلّ معقول مشکلات پردازند ؟ چه نيکوست که خير انديشان و خير خواهان نوع انسان باين پند گوش فرا دهند : " اگر مرامهای مطلوب نياکان و مؤسّسات دير پای پيشينيان و اگر بعضی از فرضيّات اجتماعی و قواعد دينی از ترويج منافع عمومی عالم انسانی عاجزند و حوائج بشر را که دائماً رو به تکامل ميرود ديگر بر نمی آورند چه بهتر که آنها را بطاق نسيان اندازيم و به خاموشکده عقائد و تعاليم منسوخه در افکنيم . در جهان متغيّری که تابع قوانين مسلّم کون و فساد است چرا آن مرامها را بايد از خرابی و زوال
ص ١٢ که ناگزير جميع مؤسّسات انسانی را فرا ميگيرد معاف و مستثنی دانست ؟ و انگهی معيارهای حقوقی و عقائد و قواعد سياسی و اقتصادی فقط برای آن بوجود آمده که منافع عموم بشر را محفوظ دارد نه آنکه بخاطر حفظ اصالت يک قانون يا يک عقيده بشر قربانی شود."
ص ١٣ ٢ تحريم سلاحهای اتمی و منع گاز های سمّی و غير قانونی ساختن جنگهای ميکربی ريشهء علل جنگ را در جهان خشک نميکند. و هر چند اين اقدامات عاملی از عوامل مهمّ استقرار صلح محسوب است باز بخودی خود سطحی تر از آنست که بتواند نفوذی عميق و پايدار داشته باشد و ملل عالم آنقدر زيرک و صاحب ابتکارند که اسباب و وسائلی بشکل ديگر تدارک نمايند و بمدد غذا و مواد خام و پول و اقتصاد و صنعت و مرام و تروريسم بنيان يکديگر را بر اندازند و سيادت پايان ناپذير خويش را بر ديگران تحميل نمايند . اختلال عظيم کنونی را که در امور بشری روی داده نميتوان از طريق رفع اختلافات و منازعات معيّن و مخصوص بين ممالک از ميان برداشت بلکه يک شالودهء صحيح و موثّق بين المللی بايد يافت تا چارهء کار گردد . شکّی نيست که رهبران کشور ها از جوهر مشکلات عالم باخبرند و آن را پيوسته در مسائل روز افزونی که با آن مواجه هستند منعکس می بينند و بقدری پيشنهاد و راه حلّ مشاکل از نفوس هوشيار و اهل تحقيق و سازمانهای وابسته به ملل متّحد پی در پی عرضه شده و روی هم انباشته گشته که ديگر کسی نميتواند ادّعا کند که از مسئلهء ضرورت مقابله با حوائج شديد زمانه غافل و بی خبر است. امّا مشکل اينجاست که در عزم و ارادهء ما فلج و عجزی حاصل شده که بايد بآن توجّه نمود و با جرأت و ثبات بحلّش پرداخت . ريشهء اين عجز و ناتوانی چنانکه گفته شد در اين پندار نهفته است که بشر بالذّات جنگجو و ستيزه خو است و لذا حاضر نيست برای حفظ مصالح نظم جهانی از منافع خصوصی ملّی دست بردارد و نمی خواهد برای تأسيس يک حکومت جهانی با همه مزايای عظيمی که دارد
ص ١٤ با جرأت دست بکار شود. علّت ديگر آنست که جمهور خلايق که اکثراً بی خبر و تحت انقيادند نمی توانند به اظهار اين آرزو پردازند که طالب نظم جديدی هستند که در سايه اش با ساير مردم جهان در صلح و آرامش و رفاه بسر برند. قدمهائی که من باب آزمايش مخصوصاً بعد از جنگ جهانی دوم بسوی تأسيس نظم عالم برداشته شده بسيار اميد بخش است . تمايل روز افزونی که جرگه هائی از ملل مختلفه در ايجاد روابط ميان خود بر اساس همکاری در حفظ منافع مشترک بمنصّهء ظهور در آورده اند مبيّن اين نکته است که بالمآل تمام ملل عالم قادرند که بر علّت فلج و ناتوانی مذکور فائق آيند . اتّحاديّهء کشور های جنوب شرقی آسيا ، جامعه و بازار مشترک کشور های کارائيب، بازار مشترک آمريکای مرکزی، شورای تعاونی اقتصادی، جامعهء اقتصادی اروپا ، جامعهء کشور های عربی ، سازمان وحدت افريقا ، سازمان کشور های آمريکائی ،شورای جنوب پاسيفيک اين سازمانها و نظائرش با مساعی و مجهودات مشترک خود راه را برای استقرار نظم جهانی هموار ميسازند . از علائم اميد بخش ديگر آنکه انظار مردم روز بروز بيشتر به مشکلاتی که ريشه های عميقتر دارد معطوف ميگردد چنانکه سازمان ملل متّحد با وجود تمام نقائصش بيش از چهل بيانيّه و ميثاق بين المللی علی رغم بسياری از ممالک به تصويب رسانيده و مردم عادّی را جان تازه ای بخشيده است . اعلاميّهء بين المللی حقوق بشر ،. ميثاق منع کشتار دسته جمعی و مجازات آن و ساير اقداماتی که برای رفع تبعيضات نژادی و جنسی و مذهبی مبذول گشته ، رعايت حقوق کودک ، منع استعمال شکنجه، قلع و قمع گرسنگی و سوء تغذيه و استفاده از پيشرفتهای علمی و فنّی در راه صلح و بسود مردم .تمام اين اقدامات اگر
ص ١٥ از روی شهامت و شجاعت مُجری گردد و توسعه پذيرد سبب خواهد شد که بزودی طليعهء آن روز فرا رسد که کابوس جنگ ديگر نتواند بر روابط بين المللی سايه افکند . لازم نيست که از اهمّيّت موضوع هائی که در اين بيانيّه ها و ميثاق های بين المللی مندرج است ذکری کنيم امّا بعضی از آن مطالب چون مستقيماً مربوط به استقرار صلح جهانی ميگردد مستحقّ توضيحی بيشتر است . از جمله آنکه نژاد پرستی که يکی از مهلکترين و ريشه دارترين مفاسد و شرور است سدّ محکمی در راه صلح بشمار ميآيد و حيثيّت و اصالت انسان را زير پا ميگذارد و بهيچ بهانه و عنوانی نميتوان موجّهش دانست . نژاد پرستی ظهور استعدادهای بيکران قربانيانش را معوّق و عاطل ميسازد و مروّجينش را بفساد و تبهکاری ميکشاند و ترقّيات بشری را متوقّف ميدارد . اگر بخواهيم بر اين مشکل فائق آئيم بايد سعی کنيم تا تمام کشور ها اصل وحدت عالم انسانی را که مستظهر به اقدامات مناسب حقوقی و تدابير اجرائی است قبول کنند . ديگر آنکه اختلاف فاحش و مفرط ميان فقير و غنی سر چشمهء مصائب بسيار شده که جهان را از حال توازن خارج ميکند و عملاً به پرتگاه جنگ ميکشاند. بسيار کم اند جامعه هائی که درست باين مشکل پرداخته باشند . راه حلّ اين مشکل را بايد در ترکيبی از مجموعه ای از اقدامات روحانی و اخلاقی و عملی جستجو نمود و بآن با ديدهء تازه ای که مستلزم مشورت با متخصّصين در ميدانهای وسيع و متنوّع باشد نگريست . مشورتی که خالی از شائبهء مجادلات مرامی و اقتصادی باشد و در آن مردمی را که قرار ها و تصميمهای متّخذه در زندگيشان تأثير مستقيم دارد ذی مدخل سازد .اين امر نه تنها وابسته به لزوم
ص ١٦ تعديل معيشت و از ميان بردن فقر و ثروت مفرط است بلکه با حقائق روحانيّه ای مربوط است که ادراکش سبب اتّخاذ يک روش و رفتار جديد بين المللی ميگردد که خود سهمی عظيم در حلّ آن مسئله دارد . ديگر آنکه مبالغه و افراط در تمسّک به اصول ملّيّت که امری جدا از حسّ وطن پرستی سالم و مشروع است بايد جای خود را به اخلاص و وفاداری وسيعتر يعنی محبّت عالم انسانی تفويض نمايد. حضرت بهاء اللّه چنين ميفرمايد : "عالم يک وطن محسوب است و من علی الارض اهل آن ". اين مفهوم که عالم وطن ما است نتيجه ای است که بر اثر ترقّيات علمی و بر اثر وابستگی غير قابل انکار کشور ها بيکديگر حاصل شده و جهان حکم يک وطن يافته است . در عين حال بديهی است که جهان دوستی ممانعتی با وطن پرستی ندارد بلکه امروز در جامعهء جهانی مصلحت هر جزء هنگامی به بهترين وجه تأمين ميشود که منافع کلّ منظور و ترويج گردد . از اين جهت فعّاليّتهای بين المللی کنونی در ميدانهای مختلف که سبب ايجاد محبّت متقابل و هم بستگی در ميان اهل عالم ميگردد بايد افزايش يابد . ديگر آنکه اختلافات دينی در سراسر تاريخ باعث حدوث نزاعها و جنگهای بی ثمر و مانع ترقّی و پيشرفت گشته و روز بروز نزد مردم ديندار و بی دين هر دو مبغوض تر و منفور تر جلوه ميکند. پيروان اديان بايد با مسائل اساسيّه ای که علّت اين منازعات گشته رو برو گردند و جوابی صريح برای آن بيابند و ببينند که اين اختلافات را هم از لحاظ عملی و هم نظری از چه راهی ميتوان مرتفع ساخت . امر مهمّی که مقابل
ص ١٧ رهبران مذهبی قرار گرفته اين است که با قلبی سرشار از جوهر شفقت و حقيقت جوئی نظری بحال اسف بار بشر اندازند و از خود بپرسند که آيا نمی توانند در پيشگاه خالق متعال خاضعانه اختلافات فلسفی و مشاجرات دينی خود را با سعهء صدر و حلم و مدارا بکنار افکنند و قادر گردند که با يکديگر برای حسن تفاهم بيشتر بين ابناء بشر و ايجاد صلح و سلام همّت و همکاری نمايند ؟ ديگر آنکه آزادی زنان و وصول به تساوی ميان زن و مرد هر چند اهمّيّتش چنانکه بايد هنوز آشکار نباشد يکی از مهمترين وسائل حصول صلح جهانی محسوب است . انکار تساوی بين زن و مرد نتيجه اش روا داشتن ظلم و ستم به نيمی از جمعيّت جهان است و چنان عادت و رفتار نا هنجاری را در مردان بوجود ميآورد که اثرات نا مطلوبش از خانه به محلّ کار و به حيات سياسی و مآلاً به روابط بين المللی کشيده ميشود .انکار مساوات ميان زن و مرد هيچ مجوّز اخلاقی و عملی يا طبيعی ندارد و فقط زمانی که زنان در جميع مساعی بشری سهمی کامل و متساوی داشته باشند از لحاظ اخلاقی و روانی جوّ مساعدی خلق خواهد شد که در آن صبح صلح جهانی پديدار گردد . ديگر آنکه تعليم و تربيت عمومی که هم اکنون سپاهی از مردم متعهّد را از تمام اديان و کشور ها برانگيخته و بر خدمت خويش گماشته ، بايد مورد عنايت و حمايت حکومات جهان قرار گيرد زيرا بلاترديد جهل علّت اصلی سقوط و عقب ماندگی مردم و پايداری تعصّبات است. هيچ کشوری موفّق نميشود مگر آنکه تمام مردمش از تعليم و تربيت نصيب يابند . فقدان منابعی که قدرت کشور ها را در سبيل تعليم و تربيت عمومی محدود ميکند بايد اصحاب
ص ١٨ قدرت را بر آن دارد که اولويّت و ارجحيّت را به تعليم زنان و دختران اختصاص دهند زيرا بواسطهء مادران درس خوانده و تعليم يافته است که ثمرات علم و دانش را سريعاً و قاطعاً ميتوان در تمام جامعهء بشری انتشار داد . نکتهء مهمّ ديگری که در اين مورد بايد در نظر داشت آنکه اقتضای زمانه چنان است که جهان دوستی و مفهوم اهل عالم بودن بعنوان يکی از اصول تربيتی به تمام اطفال جهان تلقين گردد . ديگر آنکه بايد به اختيار يک زبان بين المللی که علاوه بر زبان مادری بتمام مردم عالم آموخته شود توجّهی فراوان مبذول داشت زيرا عدم مخابره و تفاهم بين مردم است که مساعی بشر را در حصول صلح جهانی تضعيف ميکند و اختيار زبان بين المللی تا حدّ زيادی سبب حلّ اين مشکل ميشود . باری در آنچه مذکور افتاد بر دو نکته بايد تأکيد نهاد . اوّل آنکه منسوخ کردن جنگ تنها به امضاء قرار داد ها و عقد معاهدات وابسته نيست بلکه به اقداماتی معضل و پيچيده بستگی دارد که مستلزم يک نوع تعهّد و اهتمام جديد در حلّ مسائلی است که معمولاً کمتر کسی آنها را مسائلی مربوط به حصول صلح جهانی ميشمارد . اساساً حصول امنيّت اجتماعی فقط بر مبانی پيمانهای سياسی خيالی واهی و باطل است . ديگر آنکه اوّل و الزم قدم در راه حلّ مسائل مربوط به صلح جهانی آنست که موضوع صلح از مرحله صرفاً عملی و اجرائی بايد به سطحی بالاتر يعنی توجّه به موازين اخلاقی و اصولی ارتقاء داده شود . زيرا جوهر
ص ١٩ صلح و آرامش چکيدهء يک امر درونی است که با مفاهيم روحانی و معتقدات معنوی تقويت ميگردد و فقط با بکار بستن اين مفاهيم و معتقدات است که راه حلّ ثابت و استواری را برای تأمين صلح جهانی ميتوان پيدا کرد . برای حلّ هر مشکل اجتماعی ميتوان بر اصول روحانی يا بقول ديگر بر ارزشهای انسانی اتّکاء نمود زيرا هر شخص خير انديشی برای مشکلات راه حلّی پيشنهاد مينمايد ولی خير انديشی و داشتن دانش عملی معمولاً کافی و وافی برای حلّ مشکل نيست .اينجا است که اهمّيّت و ضرورت اصول روحانی بيشتر معلوم ميشود زيرا هم سبب بوجود آوردن محيط مساعدی ميشود که موافق و متوازن با فطرت اصليّهء انسانی است و هم يک رفتار و يک تحرّک و يک اراده و آرزوئی را بر می انگيزد که بموجب آن راههای عملی برای حلّ مشکل مکشوف تر و اجرايش آسان تر ميگردد . رهبران کشور ها و تمام صاحبان رتبه و مقام وقتی ميتوانند بهتر بحلّ مشاکل پردازند که ابتداء اصول مبادی مربوط بآن مشاکل را بشناسند سپس در پرتو آن ها به اقدام پردازند. ٣ اوّلين سؤالی که جوابش را بايد پيدا کرد اين است که چگونه جهان کنونی را با اين مخاصمات عميقش ميتوان بجهانی ديگر تبديل کرد که همکاری و هم آهنگی بر آن مستولی باشد ؟ نظم جهانی را فقط بر اساس محکم اعتقاد به وحدت عالم انسانی ميتوان استوار ساخت و اين يک حقيقت روحانی
ص ٢٠ است که به تأييد علوم بشری نيز رسيده است ، علوم مردم شناسی ، روانشناسی و کالبد شناسی انسانرا فقط يک نوع ميدانند . نوع انسان يکی است هر چند که در جنبه های ثانوی تفاوت های بيشماری داشته باشد اذعان باين حقيقت مستلزم ترک تمام انواع تعصّبات است . تعصّب قومی ، طبقاتی ، نژادی ، مذهبی ، وطنی و جنسی ، تعصّب ناشی از تقدّم در تمدّن مادّی و تعصّب در اعتقاد به برتری و افضليّت بهر سبب که باشد ، بايد تمام متروک و فراموش شود . قبول وحدت عالم انسانی اوّلين شرط ضروری و اساسی تغيير سازمان جهان و ادارهء آن بصورت يک کشور است که بمنزلهء وطن نوع انسان است . قبول عمومی اين اصل معنوی برای هر کوششی در راه تأسيس صلح جهانی ضرورت دارد. از اينجهت اصل وحدت عالم انسانی را بايد در سطح جهانی اعلان نمود و در مدارس تعليم داد و در هر کشوری پيوسته از آن حمايت کرد تا در بنای جامعهء بشری مقدّمات يک تغيير اصلی بر اساس وحدت فراهم شود . در نظر بهائی قبول وحدت عالم انسانی لازمه اش تجديد بنا و خلع سلاح جهان متمدّن است جهانی که در جميع شئون حياتش يعنی در سازمان سياسی اش و در آمال روحانی اش و در تجارت و اقتصادش و خط و زبانش کاملاً متّحد و يگانه بوده ، در عين حال در خواصّ ملّی هر يک از کشور های متّحده اش بينهايت متنوّع باشد . در توضيح اين امر اساسی حضرت شوقی افندی وليّ امر بهائی در سال ١٩٣١ چنين بيان فرموده که "اين امر در پی تخريب اساس موجود جامعهء انسانی نيست بلکه مقصدش توسعهء اساس و تعديل مؤسّسات آن است تا با مقتضيات و حوائج
ص ٢١ اين جهان دائم التّغيير موافق و ملايم گردند . اين امر با هيچ تابعيّت و وفاداری مشروعی مخالفت ندارد و روح صداقت و اخلاص حقيقی را تضعيف نمی نمايد قصدش آن نيست که شعلهء وطن پرستی صحيح و سالم را در دل مردمان خاموش سازد و نظام حاکميّت مستقلّ ملّی را که لازمهء دفع شرّ تمرکز افراطی قوّهء حاکمه در مرکز واحد است از بيخ و بن بر اندازد و يا از تنوّعات نژادی و آب و هوا و تاريخ و زبان و سنن و افکار و عادات موجود که سبب تمايز ملل و اقوام جهان است غفلت ورزد و سعی نمايد محو و نابودشان سازد بلکه ندايش دعوت به اعتناق و وفاداری وسيعتر و آمالی بلند تر از آن است و بتأکيدی تمام از جهانيان ميطلبد تا دوافع و منافع ملّی را تحت الشّعاع و مادون مقتضيات ضروريّهء اتّحاد جهان قرار دهند. اگر از طرفی مرکزيّت يافتن افراطی را مردود ميشمارد از طرف ديگر از هر کوششی برای يکسان و يکنواخت ساختن جهان امتناع ميورزد . شعارش وحدت در کثرت است ." وصول باين مقاصد مستلزم طيّ مراحلی چند در تعديل و اصلاح روش ها و مسالک سياسی است که حال به پرتگاه هرج و مرج کشيده شده است زيرا قوانين واضح و معّين و اصولی که روابط بين المللی را تنظيم نمايد و مقبول عام و قابل اجراء باشد موجود نيست . جامعهء ملل و سازمان ملل متّحد و بسياری از سازمانهای ديگر و قراردادهائی که وضع کرده اند البتّه در تخفيف بعضی از تأثيرات منفی منازعات بين المللی مفيد بوده اند امّا بنفسها نتوانسته اند از بروز جنگ ممانعت نمايند چنانکه از خاتمهء جنگ جهانی دوم تا کنون جنگ های بسياری رخ داده و هنوز ادامه دارد .
ص ٢٢ تسلّط اين مشکل بر جهان از قرن نوزدهم ميلادی پيدا بود و اين همان زمانی است که حضرت بهاء اللّه اوّل بار طرحی را برای تأسيس صلح عمومی اعلان و نيز اصل امنيّت مشترک را در رسالات خويش به فرمانروايان جهان در آن زمان ابلاغ فرمود . حضرت شوقی افندی در توضيح آن ابلاغات چنين ميفرمايد:آن بيانات عاليات را معنائی جز اين نيست که مقدّمهء ضروری برای تشکيل جامعهء مشترک المنافع تمام ملل جهان که همانا تقليل شديد قدرت های بی حدّ و حصر ملّی است، بوجود آيد . يعنی بايد يکنوع حکومت عالی که مافوق حکومات ملّی است بر اثر تکامل جهان تدريجاً قوام گيرد که تمام ملل عالم در راه استقرارش بطيب خاطر حقّ اعلان جنگ و محاربه را برای خود تحريم کنند و از بعضی از حقوق در وضع ماليات و نيز از کلّيّهء حقوق تسليحات مگر باندازه و بمنظور حفظ نظم داخلی کشور های خود ، صرف نظر نمايند . چنين حکومت اعلائی بايد متضمّن يک قوّه مجريّهء مقتدری باشد که سلطه بلا منازعش را عليه هر عضو طاغی اتّحاديّهء جهانی تنفيذ نمايد و همچنين يک پارلمان جهانی داشته باشد که اعضايش را تمام مردم در هر کشور انتخاب و دولت های متبوعه نيز آنرا تأييد نمايند و همچنين دارای محکمهء کبرای بين المللی باشد که رأيش برای همه ، حتّی کشور هائی که بطيب خاطر حاضر به رجوع بآن محکمه نبوده اند ، نافذ و جاری باشد . " در چنين جامعهء جهانی تمام موانع اقتصادی بکلّی مرتفع گردد و وابستگی سرمايه داران و کارگران و لازميّت و ملزوميّت آن بالصّراحه تصديق گردد، جامعه ای که در آن عربده و هياهوی تعصّبات و مشاجرات دينی تا ابد مسکوت
ص ٢٣ ماند و شعلهء دشمنی های نژادی عاقبت الامر خاموش شود، جامعه ای که در آن مجموعه ای از قوانين بين المللی که ثمره قضاوت دقيق نمايندگان پارلمان جهانی است تدوين شود و ضامن اجرايش مداخلهء فوری و شديد مجموع قوای مرکّب از نيروهای کشور های متّحد باشد و بالاخره بايد يک جامعهء جهانی بوجود آيد که در آن جنون وطن پرستی جنگجو و پرخاشگر به اعتقاد راسخ به جهان دوستی دائمی تبديل شده باشد. اين است کيفيّت اجمالی نظمی که حضرت بهاء اللّه پيش بينی فرموده و در آينده بمنزله گوارا ترين ميوه عصری شناخته خواهد شد که بتدريج رو بکمال و بلوغ ميرود ." تحقّق اين اقدامات بسيار وسيع را حضرت بهاء اللّه چنين بيان فرموده : " لابدّ براين است مجمع بزرگی در ارض برپا شود و ملوک و سلاطين در آن مجمع مفاوضه در صلح اکبر نمايند ." جرأت و عزم و همّت و حسن نيّت و محبّت بی شائبه ملل نسبت بيکديگر که همه صفاتی روحانی و معنوی است برای برداشتن قدم اصلی در راه صلح لازم است و وقتی مثمر ثمر ميشود که در قالب اراده به عمل انجامد و برای تحريک اراده لازم بايد به حقيقت انسان که متجسّم در افکار اوست توجّه نمود و نيز اگر به اهمّيّت نفوذ افکار انسان پی بريم و بدانيم چقدر بموضوع ارتباط دارد کاری ميکنيم که آن سرّ مکنون از طريق مشورتی صريح و بی طرفانه و صميمانه به نتيجه و تصميمی منتهی شود سپس نتيجهء آن مشورت از قوّه به فعل در آيد . حضرت بهاءاللّه مؤکّداً توجّه ما را به محسّنات مشورت و ضرورت آن در اداره و انتظام امور انسانی معطوف داشته ميفرمايند :
ص ٢٤ " مشورت بر آگاهی بيفزايد و ظنّ و گمان را بيقين تبديل نمايد. اوست سراج نورانی در عالم ظلمانی ، راه نمايد و هدايت کند. از برای هر امری مقام کمال و بلوغ بوده و خواهد بود، بلوغ و ظهور خرد به مشورت ظاهر .". جهد در راه حصول صلح از طريق مشورت چنان جوّ مساعد و مناسبی را در ميان جهانيان بوجود ميآورد که هيچ نيروئی نمی تواند مانع ظهور نتيجه غالبه آن گردد . در بارهء مذاکرات چنين مجمعی حضرت عبدالبهاء فرزند حضرت بهاء اللّه و مبيّن منصوص تعاليمش چنين ميفرمايد:. " مسئلهء صلح عمومی را در ميدان مشورت گذارند و بجميع وسائل و وسائط تشبّث نموده عقد انجمن دول عالم نمايند و يک معاهده قويّه و ميثاق و شروط محکمه ثابته تأسيس نمايند و اعلان نموده باتّفاق عموم هيئت بشريّه مؤکّد فرمايند. اين امر اتمّ اقوم را که فی الحقيقه سبب آسايش آفرينش است کلّ سکّان ارض مقدّس شمرده جميع قوای عالم متوجّه ثبوت و بقای اين عهد اعظم باشند و در اين معاهدهء عموميّه تعيين و تحديد حدود و ثغور هر دولتی گردد و توضيع روش و حرکت هر حکومتی شود و جميع معاهدات و مناسبات دوليّه و روابط و ضوابط ما بين هيئت حکومتيّه بشريّه مقرّر و معيّن گردد و کذلک قوّه حربيّه هر حکومتی بحدّی معلوم مخصّص شود.چه اگر
ص ٢٥ تدارکات محاربه و قوّهء عسکريّه دولتی ازدياد يابد سبب توهّم دول سائره گردد. باری اصل مبنای اين عهد قويم را بر آن قرار دهند که اگر دولتی از دول من بعد شرطی از شروط را فسخ نمايد کلّ دول عالم بر اضمحلال او قيام نمايند بلکه هيئت بشريّه بکمال قوّت بر تدمير آن حکومت بر خيزد. اگر جسم مريض عالم باين داروی اعظم موفّق گردد البتّه اعتدال کلّی کسب نموده و بشفای دائمی باقی فائز گردد ." افسوس که انعقاد چنين مجمع بزرگی بسيار بتأخير افتاده است . ما از صميم قلب از رهبران تمام کشورها تمنّا ميکنيم که اين فرصت مناسب را مغتنم شمارند و در راه تشکيل چنين مجمع جهانی قدمی محکم بردارند . تمام نيروهای تاريخ نوع بشر را جبراً بچنين اقدامی که نشانهء طلوع فجر بلوغ موعود عالم است سوق ميدهد . آيا وقت آن نرسيده که سازمان ملل متّحد با پشتيبانی تمام اعضايش به تشکيل چنين مجمعی که سر آمد وقايع عالم بشری است قيام نمايد ؟ چه نيکوست در همه جا زنان و مردان و جوانان و کودکان از فوائد جاودانی چنين اقدام لازمی با خبر گردند و بانگ رضا و قبول خويش را بعنان آسمان رسانند. چه خوش است نسل کنونی نسلی باشد که چنين عصر پر جلالی را در تکامل حيات اجتماعی انسان آغاز نمايد .
ص ٢٦ ٤ سر چشمهء اين خوشبينی ما عبارت از تجسّم عالمی است که از حدّ اختتام جنگ و ايجاد سازمانهای همکاری بين المللی بالاتر رود . صلح پايدار در ميان ملل هر چند مرحله ای است مهمّ و ضروری امّا حضرت بهاءاللّه آن را بنفسه مقصد غائی تکامل اجتماعی نوع انسان نميدانند زيرا ما ورای متارکهء جنگ که در مراحل اوّليّه اجباراً بر اثر وحشت از فاجعهء جنگ اتمی بوجود آيد و ما ورای صلح سياسی که به اکراه ميان کشور های رقيب و مظنون بيکديگر حاصل شود و ما ورای اقدامات عملی برای امنيّت متقابل و همزيستی و حتّی ما ورای بسياری از تجارب همکاری و تعاونی که بر اثر حصول عواملی که قبلاً مذکور داشتيم در جهان پديد ميآيد ، ما ورای تمام اينها يک مقصد غائی عالی نهفته است که عبارتست از اتّحاد و اجتماع اهل عالم تحت لوای يک خانوادهء جهانی . در اين زمان ادامهء اختلاف و بيگانگی چنان خطرناک است که ديگر ملل و مردم جهان تاب تحمّلش را ندارند و نتائجش چنان وحشتناک است که تصوّرش را هم نميتوان کرد و چنان واضح است که شاهدی نيز نمی خواهد . حضرت بهاءاللّه يک قرن پيش چنين فرمود: " اصلاح عالم و راحت امم ظاهر نشود مگر به اتّحاد و اتّفاق ." حضرت شوقی افندی در توضيح اين نکته که "نالهء انسان بلند است و مشتاق و آرزومند که بشطر اتّحاد واصل شود و شهادت ديرينه اش خاتمه يابد "، چنين فرموده : اتّحاد اهل عالم ما به الامتياز عصری است که حال جامعهء انسانی بآن نزديک ميشود. مجاهدات در حصول اتّحاد
ص ٢٧ خانواده و قبيله و تأسيس حکومت شهری و وطنی يکی بعد از ديگری به محک تجربه آمده و با موفّقيّت تحقّق يافته است. حال اتّحاد جهانی هدفی است که بشر پريشان بسويش روان است. دورهء تأسيس اوطان خاتمه يافته و هرج و مرجی که ملازم حاکميّت مطلقه حکومت ملّی است حال باوج خود رسيده است و جهانی که بمرحله بلوغ وارد ميگردد بايد اين طلسم را بشکند و به وحدت و يگانگی و جامعيّت روابط انسانی اعتراف نمايد و يکباره دستگاهی ابدی بوجود آورد که اين اصل اساسی وحدت را در حياتش تجسّم بخشد." تمام قوای تغيير دهنده و مبدّله عصر ما نظر مذکور را تأييد ميکند چنانکه شواهدش را در مثالهای بسياری ميتوان يافت و قبلاً بعنوان علائم اميد بخش صلح جهانی در نهضت ها و تحوّلات بين المللی مذکور شد . سپاهی از مردان و زنان از هر فرهنگ و هر نژاد و هر ملّت که حال در سازمانهای متعدّد ملل متّحد بخدمت مشغولند نمونه ای از "کارمندان اداری جهانی" هستند. توفيقات مؤثّر شان در اجراء وظائف نشان ميدهد که حتّی در شرائط نا مناسب و نلاملايم نيز ميتوان بدرجه ای از همکاری بين المللی نائل آمد . باری ميل و کشش به وحدت و يگانگی چون بک بهار روحانی در حال شکفتن است و در کنگره های بيشمار بين المللی که مردمان مختلف را از هر طبقه و کشور کنار هم ميآورد جلوه گر است و همان جاذبهء وحدت است که خواهان طرح نقشه های بين المللی مخصوص کودکان و جوانان است و همان است که مصدر و منبع نهضت شگفت انگيز در سبيل اتّحاد اديان است که بموجب آن
ص ٢٨ پيروان اديان و مذاهبی که طيّ تاريخ بجان يکديگر افتاده بودند، به اتّحاد می گرايند . پس ميتوان گفت که از يک طرف شيوع تمايلات جنگجوئی و تفوّق طلبی و از طرف ديگر حرکت و سوق بسوی وحدت عالم انسانی از جمله خصائص و تصرّفات پردامنه و مشهود حيات عالم در اين ساليان اخير قرن بيستم است . تجاربی را که جامعهء بهائی بدست آورده ميتوان بعنوان نمونه و مثالی بارز از اين اتّحاد روز افزون دانست. جامعهء بهائی جامعه ايست مرکّب از سه تا چهار مليون نفر از بسياری از کشور ها و فرهنگ ها و طبقات و افرادی که سابقاً متديّن باديان مختلف بوده و حال در خدمات روحانی و اجتماعی و اقتصادی در اغلب نقاط عالم که خدماتشان مورد نياز است مشغول بکار و کوششند . جامعه ايست بصورت يک واحد زنده و متحرّک که مظهر تنوّع خانوادهء انسانی است و امورش را با نظامی مقبول بر اساس اصول مشورت اداره مينمايد و نيز از فيوضات هدايت آلهی که در تاريخ بشری جاری گشته مستفيض ميگردد . وجود جامعه بهائی در حدّ خود دليل مثبت ديگری است که آنچه مؤسّس بزرگوارش در باره وحدت عالم انسانی از قبل بيان فرموده امری است قابل اجراء و شاهد ديگری است بر اينکه عالم انسانی با وجودی که با مشکلات عديده ناشی از رسيدن به مرحله بلوغ مواجه است باز قادر است که در يک جامعه جهانی متّحد زندگانی نمايد . اگر تجربه بهائی بتواند بنحوی از انحاء در افزايش اميد بشر در ايجاد وحدت عالم انسانی کمک و مساعدتی معنوی بنمايد ما با کمال منّت و سرور آنرا بعنوان نمونه و مثال برای تحقيق و مطالعه جهانيان بر طبق اخلاص می نهيم .
ص ٢٩ چون به اهمّيّت عظيم مبارزه ای که حال در مقابل جميع جهان قرار دارد بينديشيم با کمال خضوع سر تعظيم به پيشگاه خالق متعال فرود می آوريم که با محبّت نامحدودش جميع بشر را از يک سلاله خلق فرمود و جوهر ثمين حقيقت انسانی را بر او عرضه داشت و بشرف هوش و دانائی و بزرگی و هستی جاودانی سر افرازش فرمود و "انسان را از بين امم و خلايق برای معرفت و محبّت خود که علّت غائی و سبب خلقت کائنات بود اختيار نمود ." ما به يقين مبين معتقديم که انسان " از برای اصلاح عالم خلق شده" و" شئونات درنده های ارض لايق انسان نبوده و نيست" و کمالات و فضائلی که لايق مقام شامخ انسان است امانت و بردباری، رحمت ، شفقت و مهربانی بتمام بشر است . معتقديم که "مقام و رتبه و شأن هر انسانی بايد در اين يوم موعود ظاهر شود ". اين است قوای محرّکهء ايمان راسخ ما باين که وحدت و صلح و سلام مقصدی ممکن الحصول است که نوع انسان بسوی آن روان است . در اين هنگام که اين رساله در شرف تحرير است ندای مشتاق بهائيان را ميتوان شنيد که با وجود ستمها و مظالمی که حال در موطن آئين خويش می بينند بی پروا بارتفاع آن ندا پرداخته اند و با اعمال خويش و آمال راسخ و ثابت خود شهادت ميدهند که صلح مطلوب که رؤيای بشر در طيّ اعصار و قرون بوده ، حال بر اثر نفوذ کلام خلّاق حضرت بهاءاللّه که مؤيّد به قوّه الهی است تحقّقش قطعی است . لهذا آنچه ما می گوئيم عرضه رويائی در قالب الفاظ نيست بلکه گفتار ما از کردار و ايمان و جانبازی مدد گرفته است.
ص ٣٠ ما در اين رساله تمنّای همکيشان خويش را در سراسر دنيا برای حصول صلح و وحدت بگوش عالميان ميرسانيم و به همه مظلومانی که قربانی تعدّی و تجاوزند، به همهء آنان که در آرزوی خاتمهء دشمنی و نزاعند ، به نفوسی که تعلّقاتشان باصول صلح و نظم جهانی سبب ترويج مقاصد جليلی است که خداوند مهربان ما را برای آن خلق فرموده ، می پيونديم و با همه آنان همگام و همعنانيم و برای آنکه شدّت شوق و اميد و غايت اطمينان خود را از اعماق دل و جان بگوش جهانيان برسانيم اين وعده مبارک حضرت بهاءاللّه را نقل ميکنيم که ميفرمايد: "اين نزاعهای بيهوده و جنگهای مهلک از ميان بر خيزد و صلح اکبر تحقّق يابد ." اکتبر ١٩٨٥

Tuesday, February 08, 2005


e-kard.

e-kard

e-kart

e-kard

کتاب هفت وادی مبارک اثر حضرت بهاالله

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الحمد للّه الّذی اظهر الوجود من العدم و رقم علی لوح الانسان من اسرار القدم و علّمه من البيان ما لا يعلم و جعله کتابا مبيناً لمن آمن و استسلم و اشهد خلق کلّ شیءٍ فی هذا الزّمان المظلم الصّيلم و انطقه فی قطب البقاء علی اللّحن البديع فی الهيکل المکرّم ليشهد الکلّ فی نفسه بنفسه فی مقام تجلّی ربّه بانّه لا اله الّا هو و ليصل الکلّ بذلک الی ذروة الحقائق حتّی لا يشاهد احد شيئاً الّا و قد يری اللّه فيه . و اصلّی و اسلّم علی اوّل بحر تشعّب من بحر الهويّة و اوّل صبح لاح عن افق الاحديّة و اوّل شمس اشرقت فی سماء الازليّة و اوّل نار اوقدت من مصباح القدميّة فی مشکوة الواحديّة الّذی کان احمد فی ملکوت العالين و محمّداً فی ملأ المقرّبين و محموداً فی جبروت المخلصين " و ايّاً ما تدعوا فله الاسماء الحسنی " فی قلوب العارفين و علی آله و صحبه تسليماً کثيراً دائماً ابداً . و بعد قد سمعت ما غنّت ورقاء العرفان علی افنان سدرة فؤادک و عرفت ما غرّدت حمامة الايقان علی اغصان شجرة قلبک کانّی وجدت روائح الطّيّب من قميص حبّک و ادرکت تمام لقائک فی ملاحظة کتابک و لمّا بلغت اشاراتک فی فنائک فی اللّه و بقائک به و حبّک احبّاء اللّه و مظاهر اسمائه و مطالع صفاته لذا اذکر لک اشارات قدسيّة شعشعانيّة من مراتب الجلال لتجذبک الی ساحة القدس و القرب و الجمال و توصلک الی مقام لا تری فی الوجود الّا طلعة حضرة محبوبک و لن تری الخلق الّا کيوم لم يکن احد مذکوراً و هی ما غنّ بلبل الاحديّة فی الرّياض الغوثيّه قوله " و تظهر علی لوح قلبک رقوم لطائف اسرار " اتّقوا اللّه يعلّمکم اللّه " و يتذکّر طائر روحک حظائر القدم و يطير فی فضاء " فاسلکی سبل ربّک ذللاً " بجناح الشّوق و تجتنی من اثمار الانس فی بساتين " کلی من کلّ الثّمرات " انتهی . و عمری يا حبيب لو تذوق هذه الثّمرات من خضر هذه السّنبلات الّتی نبتت فی اراضی المعرفة عند تجلّی انوار الذّات فی مرايا الاسماء و الصّفات ليأخذ الشّوق زمام الصّبر و الاصطبارعن کفّک و يهتزّ روحک من بوارق الانوار و تجذبک من الوطن التّرابيّ الی الوطن الاصليّ الالهيّ فی قطب المعانی و تصعدک الی مقام تطير فی الهواء کما تمشی علی التّراب و ترکض علی الماء کما ترکض علی الارض فهنيئاً لی و لک و لمن سما الی سماء العرفان و صبا قلبه بما هبّ علی رياض سرّه صبا الايقان من سبأِ الرّحمن و السّلام علی من اتّبع الهدی . و بعد مراتب سير سالکان را از مسکن خاکی بوطن الهی هفت رتبه معيّن نموده‌اند چنانچه بعضی هفت وادی و بعضی هفت شهر ذکر کرده‌اند و گفته اند که سالک تا از نفس هجرت ننمايد و اين اسفار را طی نکند ببحر قرب و وصال وارد نشود و از خمر بيمثال نچشد . اوّل وادی طلب است . مرکب اين وادی صبر است و مسافر در اين سفر بی صبر بجائی نرسد و بمقصود واصل نشود و بايد هر گز افسرده نگردد اگر صد هزار سال سعی کند و جمال دوست نبيند پژمرده نشود . زيرا مجاهدين کعبهء " فينا " ببشارت " لنهدينّهم سبلنا " مسرورند و کمر خدمت در طلب بغايت محکم بسته‌اند و در هر آن از مکان غفلت بامکان طلب سفر کنند هيچ بندی ايشان را منع ننمايد و هيچ پندی سدّ نکند . و شرط است اين عباد را که دل را که منبع خزينهء الهيّه است از هر نقشی پاک کنند و از تقليد که از اثر آباء و اجداد است اعراض نمايند و ابواب دوستی و دشمنی را با کلّ اهل ارض مسدود کنند . و طالب در اين سفر بمقامی رسد که همهء موجودات را در طلب دوست سر گشته بيند چه يعقوبها بيند که در طلب يوسف آواره مانده‌اند عالمی حبيب بيند که در طلب محبوب دوانند و جهانی عاشق ملاحظه کند که در پی معشوق روان و در هر آنی امری مشاهده کند و در هر ساعتی بر سرّی مطّلع گردد زيرا که دل از هر دو جهان برداشته و عزم کعبهء جانان نموده و در هر قدمی اعانت غيبی او را شامل شود و جوش طلبش زياده گردد . طلب را بايد از مجنون عشق اندازه گرفت . حکايت کنند که روزی مجنون را ديدند خاک می بيخت و اشک ميريخت . گفتند چه ميکنی ؟ گفت ليلی را ميجويم . گفتند وای بر تو ليلی از روح پاک و تو از خاک طلب می کنی ؟ گفت همه جا در طلبش ميکوشم شايد در جائی بجويم . بلی در تراب ربّ الارباب جستن اگر چه نزد عاقل قبيح است لکن بر کمال جدّ و طلب دليل است " من طلب شيئاً و جدّ وجد " طالب صادق جز وصال مطلوب چيزی نجويد و حبيب را جز وصال محبوب مقصودی نباشد . و اين طلب طالب را حاصل نشود مگر بنثار آنچه هست يعنی آنچه ديده و شنيده و فهميده همه را بنفی " لا " منفی سازد تا بشهرستان جان که مدينهء "الّا " است واصل شود . همّتی بايد تا در طلبش کوشيم و جهدی بايد تا از شهد وصلش نوشيم اگر از اين جام نوش کنيم عالمی فراموش کنيم . و سالک در اين سفر بر هر خاکی جالس شود و در هر بلادی ساکن گردد از هر وجهی طلب جمال دوست کند و در هر ديار طلب يار نمايد با هر جمعی مجتمع شود و با هر سری همسری نمايد که شايد در سری سرّ محبوب بيند و يا از صورتی جمال محبوب مشاهده کند . و اگر در اين سفر باعانت باری از يار بی نشان نشان يافت و بوی يوسف گمگشته از بشير احديّه شنيد فوراً بوادی عشق قدم گذارد و از نار عشق بگدازد . در اين شهر آسمان جذب بلند شود و آفتاب جهانتاب شوق طالع گردد و نارعشق بر افروزد و چون نار عشق بر افروخت خرمن عقل بکلّی بسوخت . در اين وقت سالک از خود و از غير خود بيخبر است نه جهل و علم داند و نه شکّ و يقين نه صبح هدايت شناسد و نه شام ضلالت از کفر و ايمان هر دو در گريز و سمّ قاتلش دلپذير اينست که عطّار گفته : " کفر کافر را و دين ديندار را ذرّه دردت دل عطّار را " مرکب اين وادی درد است و اگر درد نباشد هر گز اين سفر تمام نشود وعاشق در اين رتبه جز معشوق خيالی ندارد و جز محبوب پناهی نجويد و در هر آن صد جان رايگان در ره جانان دهد و در هر قدمی هزار سر در پای دوست اندازد . ای برادر من تا بمصر عشق در نيائی بيوسف جمال دوست واصل نشوی و تا چون يعقوب از چشم ظاهری نگذری چشم باطن نگشائی و تا بنار عشق نيفروزی بيار شوق نياميزی . و عاشق را از هيچ چيز پروا نيست و از هيچ ضُرّی ضرر نه از نار سردش بينی و از دريا خشکش يابی . " نشان عاشق آن باشد که سردش بينی از دوزخ نشان عارف آن باشد که خشکش بينی از دريا " عشق هستی قبول نکند و زندگی نخواهد حيات در ممات بيند و عزّت از ذلّت جويد بسيار هوش بايد تا لايق جوش عشق شود و بسيار سر بايد تا قابل کمند دوست گردد مبارک گردنی که در کمندش افتد و فرخنده سری که در راه محبّتش بخاک افتد . پس ای دوست از نفس بيگانه شو تا به يگانه پی بری و از خاکدان فانی بگذر تا در آشيان الهی جای گيری نيستی بايد تا نار هستی بر افروزی و مقبول راه عشق شوی . " نکند عشق نفس زنده قبول نکند باز موش مرده شکار " عشق در هر آنی عالمی بسوزد و در هر ديار که علم بر افرازد ويران سازد در مملکتش هستی را وجودی نه و در سلطنتش عاقلانرا مقرّی نه نهنگ عشق اديب عقل را ببلعد و لبيب دانش بشگرد هفت دريا بياشامد وعطش قلبش نيفسرد و هل من مزيد گويد از خويش بيگانه شود و ازهر چه در عالم است کناره گيرد . " با دو عالم عشق را بيگانگی اندر او هفتاد و دو ديوانگی " صد هزار مظلومان در کمندش بسته و صد هزار عارفان به تيرش خسته هر سرخی که در عالم بينی از قهرش دان و هر زردی که در رخسار بينی از زهرش شمر جز فنا دوائی نبخشد و جز در وادی عدم قدم نگذارد و لکن زهرش در کام عاشق از شهد خوشتر و فنايش در نظر طالب از صد هزار بقا محبوبترست . پس بايد بنار عشق حجابهای نفس شيطانی سوخته شود تا روح برای ادراک مراتب سيّد " لو لا ک " لطيف و پاکيزه گردد . " نار عشقی بر فروز و جمله هستيها بسوز پس قدم بردار و اندر کوی عشّاقان گذار " و اگر عاشق بتأييدات خالق از منقار شاهين عشق بسلامت بگذرد در مملکت معرفت وارد شود و از شکّ بيقين آيد و از ظلمت ضلالت هوی بنور هدايت تقوی راجع گردد و چشم بصيرتش باز شود و با حبيب خود براز مشغول گردد در حقيقت و نياز بگشايد و ابواب مجاز در بندد . در اين رتبه قضا را رضا دهد و جنگ را صلح بيند و در فنا معانی بقا درک نمايد و بچشم سَر و سرّ در آفاق ايجاد و انفس عباد اسرار معاد بيند و حکمت صمدانی را بقلب روحانی در مظاهر نا متناهی الهی سير فرمايد در بحر قطره بيند و در قطره اسرار بحر ملاحظه کند . " دل هر ذرّه ای که بشکافی آفتابيش در ميان بينی " و سالک در اين وادی در آفرينش حقّ ببينش مطلق مخالف و مغاير نبيند و در هر آن " ما تری فی خلق الرّحمن من تفاوت فارجع البصر هل تری من فطور " گويد در ظلم عدل بيند و در عدل فضل مشاهده کند در جهل علمها مستور بيند و در علمها صد هزار حکمتها آشکار و هويدا ادراک نمايد و قفس تن و هوی بشکند و بنفس اهل بقا انس گيرد بنردبانهای معنوی صعود نمايد و بسماء معانی بشتابد در فُلک " سنريهم آياتنا فی الآفاق و فی انفسهم " ساکن شود و بر بحر " حتّی يتبيّن لهم انّه الحقّ " ساير گردد و اگر ظلمی بيند صبر نمايد و اگر قهر بيند مهر آرد . حکايت کنند عاشقی سالها در هجر معشوقش جان ميباخت و در آتش فراقش ميگداخت از غلبهء عشق صدرش از صبر خالی ماند و جسمش از روح بيزاری جست و زندگی در فراقرا از نفاق ميشمرد و از آفاق بغايت در احتراق بود چه روزها که از هجرش راحت نجسته و بسا شبها که از دردش نخفته از ضعف بدن چون آهی گشته و از درد دل چون وای شده بيک شربه وصلش هزار جان رايگان ميداد و ميسّر نميشد طبيبان از علاجش در ماندند و مؤانسان از انسش دوری جستند بلی مريض عشق را طبيب چاره نداند مگر عنايت حبيب دستش گيرد . باری عاقبت شجر رجايش ثمر يأس بخشيد و نار اميدش بيفسرد تا آنکه شبی از جان بيزار شد و از خانه ببازار رفت ناگاه او را عسسی تعاقب نمود او از پيش تازان و عسس از پی دوان تا آنکه عسسها جمع شدند و از هر طرف راه فرار برآن بيقرار بستند و آن فقير از دل ميناليد و باطراف ميدويد و با خود ميگفت اين عسس عزرائيل من است که باين تعجيل در طلب من است و يا شدّاد بلادست که در کين عباد است . آن خستهء تير عشق بپا دوان بود و بدل نالان تا بديوار باغی رسيد و بهزار زحمت و محنت بالای ديوار رفت ديواری بغايت بلند ديد از جان گذشت و خود را در باغ انداخت ديد معشوقش در دست چراغی دارد و تفحّص انگشتری مينمايد که از او گم شده بود . چون آن عاشق دلداده معشوق دل برده را ديد آهی بر کشيد و دست بدعا بر داشت که ای خدا اين عسس را عزّت ده و دولت بخش و باقی دار که اين عسس جبرئيل بود که دليل اين عليل گشت يا اسرافيل بود که حيات بخش اين ذليل شد . و آنچه گفت فی الحقيقه درست بود زيرا ملاحظه شد که اين ظلم منکَر عسس چقدر عدلها در سر داشت و چه رحمتها در پرده پنهان نموده بود بيک قهر تشنهء صحرای عشق را ببحر معشوق واصل نمود و ظلمت فراق را بنور وصال روشن فرمود بعيدی را ببستان قرب جای داد و عليلی را بطبيب قلب راه نمود . حال آن عاشق اگر آخر بين بود در اوّل بر عسس رحمت مينمود و دعايش ميگفت و آن ظلم را عدل ميديد چون از آخر محجوب بود در اوّل ناله آغاز نمود و بشکايت زبان گشود . و لکن مسافران حديقهء عرفان چون آخر را در اوّل بينند لهذا در جنگ صلح و در قهر آشتی ملاحظه کنند و اين رتبهء اهل اين وادی است و اهل واديهای فوق اين وادی اوّل و آخر را يک بينند بلکه نه اوّل بينند نه آخر لا اوّل و لا آخر بينند بلکه اهل مدينه بقا که در روضه خضرا ساکنند لا اوّل و لا آخر هم نبينند از اوّلها در گريزند و بآخرها در ستيز زيرا که عوالم اسما را طی نموده‌اند و از عوالم صفات چون برق در گذشته‌اند چنانچه ميفرمايد " کمال التّوحيد نفی الصّفات عنه " و در ظلّ ذات مسکن گرفته‌اند . اينست که خواجه عبداللّه قدّس اللّه تعالی سرّه العزيز در اين مقام نکته دقيقی و کلمه بليغی در معنی " اهدنا الصّراط المستقيم " فرموده‌اند و آن اينست که " بنمای بما راه راست يعنی بمحبّت ذات خود مشرّف دار تا از التفات بخود و غير تو آزاد گشته بتمامی گرفتار تو گرديم جز تو ندانيم جز تو نبينيم و جز تو نينديشيم " بلکه از اين مقام هم بالا روند چنانچه ميفرمايد " المحبّة حجاب بين المحبّ و المحبوب " بيش از اين گفتن مرا دستور نيست در اين وقت صبح معرفت طالع شد و چراغهای سير و سلوک خاموش گشت . " وهم موسی با همه نور و هنر شد از آن محجوب تو بی پر مپر " اگر اهل راز و نيازی بپرهای همّت اوليا پرواز کن تا اسرار دوست بينی و بانوار محبوب رسی انّا للّه و انّا اليه راجعون . و سالک بعد از سير وادی معرفت که آخر مقام تحديد است باوّل مقام توحيد واصل شود و از کأس تجريد بنوشد و در مظاهر تفريد سير نمايد . در اين مقام حجاب کثرت بر درد و از عوالم شهوت بر پرد و در سماء وحدت عروج نمايد بگوش الهی بشنود و بچشم ربّانی اسرار صنع صمدانی بيند بخلوتخانهء دوست قدم گذارد و محرم سرادق محبوب شود و دست حقّ از جيب مطلق بر آرد و اسرار قدرت ظاهر نمايد وصف و اسم و رسم از خود نبيند وصف خود را در وصف حقّ بيند و اسم حقّ را در اسم خود ملاحظه نمايد همهء آوازها از شه داند و جميع نغمات را از او شنود بر کرسيّ " قل کلّ من عند اللّه " جالس شود و بر بساط " لا حول و لا قوّة الّا باللّه " راحت گيرد و در اشياء بنظر توحيد مشاهده کند و اشراق تجلّی شمس الهی را از مشرق هويّت بر همهء ممکنات يکسان بيند و انوار توحيد را بر جميع موجودات موجود و ظاهر مشاهده کند . و معلوم آنجناب بوده که جميع اختلافات عوالم کون که در مراتب سلوک سالک مشاهده ميکند از نظر خود سالک است مثالی در اين مقام ذکر ميشود تا اين معنی تمام معلوم گردد . ملاحظه در شمس ظاهری فرمائيد که بر همهء موجودات و ممکنات بيک اشراق تجلّی مينمايد و افاضهء نور بامر سلطان ظهور بر همهء اشياء ميفرمايد و ليکن در هر محلّ باقتضای استعداد آن محلّ ظاهر ميشود و اعطای فيض ميکند مثل اينکه در مرآت بقرصها و هيأتها جلوه مينمايد و اين بواسطهء لطافت خود مرآت است و در بلور نار احداث ميکند و در ساير اشياء همان اثر تجلّی ظاهر است نه قرص و بآن اثر هر شیء را بامر مؤثّر باستعداد او تربيت ميکند چنانچه مشاهده ميکنيد و همچنين الوان هم باقتضای محلّ ظاهر ميشود مثل اينکه در زجاجهء زرد تجلّی زرد و در سفيد تجلّی سفيد و در سرخ تجلّی سرخ ملاحظه ميشود . پس اين اختلافات از محلّ است نه از اشراق ضياء و اگر محلّ مانع داشته باشد مثل جدار و سقف آن محلّ بالمرّه از تجلّی شمس محروم ماند و آفتاب بر آن نتابد . اين است که بعضی از نفوس ضعيفه چون اراضی معرفت را بجدار نفس و هوی و حجاب غفلت و عمی حايل نموده‌اند لهذا از اشراق شمس معانی و اسرار محبوب لايزالی محجوب مانده‌اند و از جواهر حکمت دين مبين سيّد المرسلين دور مانده‌اند و از حرم جمال محروم شدند و از کعبهء جلال مهجور اينست رتبهء اهل زمان . و اگر بلبلی از گِل نفس بر خيزد و بر شاخسار گُل قلب جای گيرد و بنغمات حجازی و آوازهای خوش عراقی اسرار الهی ذکر نمايد که حرفی از آن جميع جسدهای مرده را حيات تازه جديد بخشد و روح قدسی بر عظام رميمه ممکنات مبذول دارد هزار چنگال حسد و منقار بغض بينی که قصد او نمايند و با تمام جدّ در هلاکش کوشند بلی جُعَل را بوی خوش ناخوش آيد و مزکوم را رايحه طيّب ثمر ندهد اينست که برای ارشاد عوام گفته‌اند " دفع کن از مغز و از بينی زکام تا که ريح اللّه در آيد در مشام " باری اختلاف محلّ واضح و مبرهن شد و امّا نظر سالک وقتی در محلّ محدود است يعنی در زجاجات سير مينمايد اينست که زرد و سرخ و سفيد بيند باين جهت است که جدال بين عباد برپا شده و عالم را غبار تيره از انفس محدوده فرا گرفته و بعضی نظر باشراق ضوء دارند و برخی از خمر وحدت نوشيده‌اند جز شمس چيزی نبينند . پس بسبب سير اين سه مقام مختلف فهم سالکين و بيان ايشان مختلف ميشود اين است که اثر اختلاف در عالم ظاهر شده و ميشود زيرا که بعضی در رتبه توحيد واقفند و از آن عالم سخن گويند و برخی در عوالم تحديد قائمند و بعضی در مراتب نفس و برخی بالمرّه محتجبند . اينست که جهّال عصر که از پرتو جمال نصيب نبرده‌اند ببعضی مقال تکلّم مينمايند و در هر عصر و زمان بر اهل لجّه توحيد وارد ميآورند آنچه را که خود بآن لايق و سزاوارند "و لو يؤاخذ اللّه النّاس بما کسبوا ما ترک علی ظَهرها من دابّةٍ و لکن يؤخّرهم الی اجل مسمّی ". ای برادر من قلب لطيف بمنزله آئينه است آن را بصيقل حبّ و انقطاع از ما سوی اللّه پاک کن تا آفتاب حقيقی در آن جلوه نمايد و صبح ازلی طالع شود معنی " لا يسعنی ارضی و لا سمائی و لکن يسعنی قلب عبدی المؤمن " را آشکار و هويدا بينی و جان در دست گيری و بهزار حسرت نثار يار تازه نمائی . و چون انوار تجلّی سلطان احديّه بر عرش قلب و دل جلوس نمود نور او در جميع اعضاء و ارکان ظاهر ميشود آن وقت سرّ حديث مشهور سر از حجاب ديجور بر آرد " لازال العبد يتقرّب اليّ بالنّوافل حتّی احببته فاذا احببته کنتُ سمعه الّذی يسمع به " الخ زيرا که صاحب بيت در بيت خود تجلّی نموده و ارکان بيت همه از نور او روشن و منوّر شده وفعل و اثر نور از منير است اينست که همه باو حرکت نمايند و بارادهء او قيام کنند و اينست آن چشمه ای که مقرّبين از آن می نوشند چنانچه ميفرمايد " عينا يشرب بها المقرّبون ". و ديگر آنکه مباد در اين بيانات رايحه حلول و يا تنزّلات عوالم حقّ در مراتب خلق رود و بر آنجناب شبهه شود زيرا که بذاته مقدّس است از صعود و نزول و از دخول و خروج لم يزل از صفات خلق غنی بوده و خواهد بود و نشناخته او را احدی و بکنه او راه نيافته نفسی کلّ عرفا در وادی معرفتش سرگردان و کلّ اوليا در ادراک ذاتش حيران منزّه است از ادراک هر مدرکی و متعالی است از عرفان هر عارفی السّبيل مسدود و الطّلب مردود دليله آياته و وجوده اثباته اينست که عاشقان روی جانان گفته‌اند " يا من دلّ علی ذاته بذاته و تنزّه عن مجانسة مخلوقاته " عدم صرف کجا تواند در ميدان قِدم اسب دواند و سايه فانی کجا بخورشيد باقی رسد حبيب لولاک " ما عرفناک " فرموده و محبوب او ادنی " ما بلغناک " گفته . بلی اين ذکرها که در مراتب عرفان ذکر ميشود معرفت تجلّيات آن شمس حقيقت است که در مرايا تجلّی ميفرمايد و تجلّی آن نور در قلوب هست و لکن بحجبات نفسانيّه و شئونات عرضيّه محجوبست چون شمع زير فانوس حديد چون فانوس مرتفع شد نور شمع ظاهر گردد و همچنين چون خرق حجبات افکيّه از وجه قلب نمائی انوار احديّه طالع شود . پس معلوم شد که ازبرای تجلّيات هم دخول و خروج نيست تا چه رسد بآن جوهر وجود و سرّ مقصود . ای برادر من در اين مراتب از روی تحقيق سير نما نه از روی تقليد و سالک را دور باش کلمات منع نکند و هيمنهء اشارت سدّ ننمايد . " پرده چه باشد ميان عاشق و معشوق سدّ سکندر نه مانع است و نه حائل " اسرار بسيار و اغيار بيشمار سرّ محبوب را دفترها کفايت نکند و باين الواح اتمام نيابد با اينکه حرفی بيش نيست و رمزی بيش نه " العلم نقطةٌ کثّره الجاهلون " و از همين مقام اختلافات عوالم را هم ملاحظه کن . اگر چه عوالم الهی نا متناهی است و لکن بعضی چهار رتبه ذکر نموده‌اند عالم زمان و آن آنست که از برای او اوّل و آخر باشد و عالم دهر يعنی اوّل داشته باشد و آخرش پديد نباشد و عالم سرمد که اوّلی ملاحظه نشود و آخرش مفهوم شود و عالم ازل که نه اوّلی مشاهده شود و نه آخری . اگر چه در اين بيانات اختلاف بسيار است اگر تفصيل ذکر شود کسالت افزايد چنانچه بعضی عالم سرمد را بی ابتدا و انتها گفته‌اند و عالم ازل را غيب منيع لا يدرک ذکر نموده‌اند و بعضی عوالم لاهوت و جبروت و ملکوت و ناسوت گفته‌اند و سفرهای سبيل عشق را چهار شمرده اند من الخلق الی الحقّ و من الحقّ الی الخلق و من الخلق الی الخلق و من الحقّ الی الحقّ و همچنين بسيار بيانات از عرفا و حکمای قبل هست که بنده متعرّض نشدم و دوست ندارم که اذکار قبل بسيار اظهار شود زيرا که اقوال غير را ذکر نمودن دليل است بر علوم کسبی نه بر موهبت الهی و لکن اينقدر هم که ذکر شد بواسطهء عادت ناس است و تأسّی باصحاب و علاوه بر اين درين رساله اين بيانات نگنجد و عدم اقبال بذکر اقوال ايشان نه از غرور است بل بواسطه ظهور حکمت و تجلّی موهبت است " گر خضر در بحر کشتی را شکست صد درستی در شکست خضر هست " و الّا اين بنده خود را در ساحت يکی از احبّای خدا معدوم ميدانم و مفقود می شمرم تا چه رسد در بساط اوليا فسبحان ربّی الاعلی . و از اينها گذشته مقصود ذکر مراتب سالکين است نه بيان اقوال عارفين اگر چه مثال مختصری در اول و آخر عالم نسبی و اضافی زده شد مجدّد مثالی ديگر ذکر ميشود تا تمام معانی در قميص مثالی ظاهر شود . مثلاً آنجناب در خود ملاحظه فرمايند که نسبت به پسر خود اوّلند و نسبت بپدر خود آخر و در ظاهر حکايت از ظاهر قدرت ميکنيد در عوالم صنع الهی و در باطن بر اسرار باطن که وديعهء الهيّه است در شما پس صدق اوّليّت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيّت باين معنی که ذکر شد بر شما می کند تا در اين چهار رتبه که بشما عنايت شد چهار رتبه الهيّه را ادراک فرمائيد تا بلبل قلب بر جميع شاخسارهای گل وجود از غيب و شهود ندا کند بانّه هو الاوّل و الآخر و الظّاهر و الباطن . و اين ذکرها در مراتب عوالم نسبت ذکر ميشود و الّا آن رجالی که بقدمی عالم نسبت و تقييد را طی نموده‌اند و بر بساط خوش تجريد ساکن شده‌اند و در عالمهای اطلاق و امر خيمه بر افراخته‌اند جميع اين نسبتها را بناری سوخته‌اند و همه اين الفاظ را بنمی محو نموده‌اند و در يمّ روح شناوری مينمايند و در هوای قدس نور سير ميکنند ديگر الفاظ در اين رتبه کجا وجود دارد تا اوّل يا آخر يا غير اينها معلوم شود و مذکور آيد در اين مقام اوّل نفس آخر و آخر نفسِ اوّل است . " آتشی از عشق جانان بر فروز سر بسر فکر و عبادت را بسوز " ايدوست من در خود ملاحظه فرما که اگر پدر نميشدی و پسر نديده بودی اين الفاظ هم نشنيده بودی پس حال همه را فراموش کن تا در مصطبه توحيد نزد اديب عشق بيآموزی و از " انّا " به " راجعون " رجعت کنی و از باطن مجازی بمقام حقيقی خود واصل گردی و در ظلّ شجره دانش ساکن شوی . ای عزيز نفس را فقير نما تا در عرصهء بلند غنا وارد شوی و جسد را ذليل کن تا از شريعه عزّت بياشامی و بجميع معانی اشعار که سؤال فرمودی برسی . پس معلوم شد که اين مراتب بسته بسير سالک است و در هر مدينه عالمی بيند و در هر وادی بچشمه ای رسد و در هر صحرا نغمه ای شنود ولی شاهباز هوای معنوی را شهنازهای بديع روحانی در دل است و مرغ عراقی را آوازهای خوش حجازی در سر و لکن مستور بوده و مستور خواهد بود . " گر بگويم عقلها بر هم زند ور نويسم بس قلمها بشکند " و السّلام علی من قطع هذا السّفر الاعلی و اتّبع الحقّ بانوار الهدی . و سالک بعد از قطع معارج اين سفر بلند اعلی در مدينهء استغنا وارد ميشود و در اين وادی نسايم استغنای الهی را بيند که از بيدای روح می وزد و حجابهای فقر را ميسوزد و " يومَ يغنِی اللّه کلّاً من سعته " را بچشم ظاهر و باطن در غيب و شهادهء اشيا مشاهده فرمايد از حزن بسرور آيد و از غم بفرح راجع شود قبض و انقباض را به بسط و انبساط تبديل نمايد . مسافران اين وادی اگر در ظاهر بر خاک ساکنند امّا در باطن بر رفرف معانی جالس و از نعمتهای بی زوال معنوی مرزوقند و از شرابهای لطيف روحانی مشروب زبان در تفصيل اين سه وادی عاجز است و بيان بغايت قاصر قلم در اين عرصه قدم نگذارد و مداد جز سواد ثمر نيآرد بلبل قلب را در اين مقامات نواهای ديگر است و اسرار ديگر که دل از او بجوش و روح در خروش و لکن اين معمّای معانی را دل بدل بايد گفت و سينه بسينه بايد سپرد . " شرح حال عارفان دل بدل تواند گفت اين نه شيوه قاصد و اين نه حدّ مکتوبست " " و اسکت عجزاً عن امور کثيرةٍ بنطقی لن تحصی و لو قلت قلّت " ای رفيق تا بحديقه اين معانی نرسی از خمر باقی اين وادی نچشی و اگر چشی از غير چشم پوشی و از بادهء استغنا بنوشی و از همه بگسلی و باو پيوندی و جان در رهش بازی و روان رايگان بر افشانی اگر چه غيری در اين مقام نيست تا چشم پوشی " کان اللّه و لم يکن معه من شیء " زيرا که سالک در اين رتبه جمال دوست را در هر شیء بيند از نار رخسار يار بيند و در مجاز رمز حقيقت ملاحظه کند و از صفات سرّ هويّت مشاهده نمايد زيرا پرده ها را بآهی سوخته و حجابها را بنگاهی برداشته ببصر حديد در صنع جديد سير نمايد و بقلب رقيق آثار دقيق ادراک کند و " جعلنا اليوم بصرک حديداً " شاهد مقال و کافی احوال است . و سالک بعد از سير مراتب استغنای بحت در وادی حيرت واصل ميشود و در بحرهای عظمت غوطه ميخورد و در هر آن بر حيرتش می افزايد گاهی هيکل غنا را نفس فقر می بيند و جوهر استغنا را صرف عجز گاهی محو جمال ذوالجلال ميشود و گاهی از وجود خود بيزار اين صرصر حيرت چه درختهای معانی را که از پا انداخت و چه نفوسها را که از نفس بر انداخت زيرا که اين وادی سالک را در انقلاب آورد . و ليکن اين ظهورات در نظر واصل بسيار محبوب و مرغوب است و در هر آن عالم بديعی و خلق جديدی مشاهده کند و حيرت بر حيرت افزايد محو صنع جديد سلطان احديّه شود . بلی ای برادر اگر در هر خلقی تفکّر نمائيم صد هزار حکمت بالغه بينيم و صد هزار علوم بديعه بيآموزيم . از جملهء مخلوقات نوم است ملاحظه کن چقدر اسرار در او وديعه گذاشته شده است و چه حکمتها در او مخزون گشته است و چه عوالم در او مستور مانده . ملاحظه فرمائيد که شما در بيتی ميخوابيد و درهای آن بيت بسته است يکمرتبه خود را در شهر بعيدی مشاهده ميکنيد بی حرکت رجل و تعب جسد بآن شهر داخل ميشويد و بی زحمت چشم مشاهده می کنيد و بی محنت گوش می شنويد و بی لسان تکلّم مينمائيد و گاهست که آنچه امشب ديده ايد ده سال بعد در عالم زمان بحسب ظاهر بعينه آنچه در خواب ديده‌ايد می بينيد . حال چند حکمت است که در اين نوم مشهود است و غير اهل اين وادی بر کما هی ادراک نمی کنند . اوّل آنکه آن چه عالم است که بی چشم و گوش و دست و لسان حکم همه اينها در او معمول ميشود و ثانی آنکه در عالم ظهور اثر خواب را امروز مشاهده ميکنی و ليکن اين سير را در عالم نوم در ده سال قبل ديده ای حال تفکّر نما فرق اين دو عالم و اسرار مودعهء آن را تا بتأييدات و مکاشفات سبحانی فائز شوی و پی بعالم قدس بری . و اين آيات را حضرت باری در خلق گذاشته تا محقّقين انکار اسرار معاد نکنند و بآنچه وعده داده شده اند سهل نشمرند مثل اينکه بعضی تمسّک بعقل جسته و آنچه بعقل نيايد انکار نمايند و حال آنکه هر گز عقول ضعيفه همين مراتب مذکوره را ادراک نکند مگر عقل کلّی ربّانی . " عقل جزئی کی تواند گشت بر قرآن محيط عنکبوتی کی تواند کرد سيمرغی شکار " و اين عوالم کلّ در وادی حيرت دست دهد و مشاهده گردد و سالک در هر آن زيادتی طلب نمايد و کسل نشود اين است که سيّد اوّلين و آخرين در مراتب فکرت و اظهار حيرت " ربّ زدنی فيک تحيّرا " فرموده و همچنين تفکّر در تماميّت خلق انسان کن که اين همه عوالم و اين همه مراتب در او منطوی و مستور شده . " أ تحسب انّک جرمٌ صَغير و فيک انطوی العالم الاکبر "؟ پس جهدی بايد که رتبه حيوانی معدوم کنيم تا معنی انسانی ظاهر شود . همچنين لقمان که از چشمهء حکمت نوشيده و از بحر رحمت چشيده بپسرش ناتان بجهت اثبات مقامات حشر و موت همين خواب را دليل آورده و مثل زده درين مقام ذکر مينمائيم تا ذکری از آن جوان مصطبه توحيد و پير مراتب تعليم و تجريد از ين بندهء فانی باقی بماند . فرمود ای پسر اگر قادر باشی که نخوابی پس قادری بر آنکه نميری و اگر بتوانی بعد از خواب بيدار نشوی ميتوانی که بعد از مرگ محشور نگردی . ای دوست دل که محلّ اسرار باقيه است محلّ افکار فانيه مکن و سرمايهء عمر گرانمايه را باشتغال دنيای فانيه از دست مده از عالم قدسی بتراب دل مبند و اهل بساط انسی وطن خاکی مپسند . باری ذکر اين مراتب را انتهائی نه و اين بنده را از صدمه اهل روزگار احوالی نه . " اين سخن ناقص بماند و بيقرار دل ندارم بيدلم معذور دار " قلم ناله ميکند و مداد ميگريد و جيحون دل خون موج ميزند " لن يصيبنا الّا ما کتب اللّه لنا " و السّلام علی من اتّبع الهدی . و سالک بعد از ارتقای بمراتب بلند حيرت بوادی فقر حقيقی و فنای اصلی وارد شود و اين رتبه مقام فنای از نفس و بقای باللّه است و فقر از خود و غنای بمقصود است . و در اين مقام که ذکر فقر ميشود يعنی فقير است از آنچه در عالم خلق است و غنی است بآنچه در عوالم حقّ است زيرا که عاشق صادق و حبيب موافق چون بلقای محبوب و معشوق رسيد از پرتو جمال محبوب و آتش قلب حبيب ناری مشتعل شود و جميع سرادقات و حجباترا بسوزاند بلکه آنچه با اوست حتّی مغز و پوست محترق گردد و جز دوست چيزی نماند . " چون تجلّی کرد اوصاف قديم پس بسوزد وصف حادث را کليم " و در اين مقام واصل مقدّس است از آنچه متعلّق بدنياست پس اگر در نزد واصلين بحر وصال از اشياء محدوده که متعلّق بعالم فانی است يافت نشود چه از اموال ظاهريّه باشد و چه از تفکّرات نفسيّه بأسی نيست زيرا که آنچه نزد خلق است محدود است بحدود ايشان و آنچه نزد حقّ است مقدّس از آن . اين بيان را بسيار فکر بايد تا پايان آشکار شود " انّ الابرار يشربون من کأس کان مزاجها کافورا " اگر معنی کافور معلوم شود مقصود حقيقی معلوم گردد . اين مقام از فقرست که ميفرمايد " الفقر فخری " و از برای فقر باطنی و ظاهری مراتبها و معنيهاست که ذکر آنرا مناسب اين مقام نديدم لهذا بعهده وقتی گذاشتم تا خدا چه خواهد و قضا چه امضا نمايد . و اين مقام است که کثرات کلّ شیء در سالک هالک شود و طلعت وجه از مشرق بقا سر از غطا بيرون آورد و معنی " کلّ شیء هالک الّا وجهه " مشهود گردد . ای حبيب من نغمات روح را بجان و دل گوش کن و چون بصر حفظش نما که هميشهء ايّام معارف الهی بمثابه ابر نيسانی بر اراضی قلوب انسانی جاری نيست اگر چه فيض فيّاض را تعطيلی و تعويقی نه و لکن هر زمان و عصر را رزقی معلوم و نعمتی مقدّرست و بقدر و اندازه افاضه ميشود " و ان من شیء الّا عندنا خزآئنه و ما ننزّله الّا بقدر معلوم ". سحاب رحمت جانان جز بر رياض جان نبارد و در غير بهاران اين کرم نفرمايد فصول ديگر را ازين فضل اکبر نصيبی نيست و اراضی جرزه را ازين کرم قسمتی نه . ای برادر هر بحری لؤلؤ ندارد و هر شاخی گل نيارد و بلبل بر آن نسرايد پس تا بلبل بوستان معنوی بگلستان الهی باز نگشت و انوار صبح معانی بشمس حقيقی راجع نشد سعی کنيد که شايد در اين گلخن فانی بوئی از گلشن باقی بشنويد و در ظلّ اهل اين مدينهء جاويد بمانيد و چون باين رتبه بلند اعلی رسيدی و باين درجه عظمی فائز شدی يار بينی و اغيار فراموش کنی . " يار بی پرده از در و ديوار در تجلّی است يا اولی الابصار " از قطره جان گذشتی و ببحر جانان واصل شدی اينست مقصودی که طلب فرمودی انشاء اللّه بآن فائز شوی در اين مدينه حجبات نور هم خرق ميشود و زايل ميگردد " لا لجماله حجابٌ سوی النّور و لا لوجهه نقاب الّا الظّهور ". ای عجب که يار چون شمس آشکار و اغيار در طلب زخارف و دينار بلی از شدّت ظهور پنهان مانده و از کثرت بروز مخفی گشته . " حقّ عيان چون مهر رخشان آمده حيف کاندر شهر کوران آمده " در اين وادی سالک مراتب وحدت وجود و شهود را طی نمايد و بوحدتی که مقدّس ازين دو مقام است واصل گردد . احوال پی باين مقال برد نه بيان و جدال و هر کس درين محفل منزل گزيده و يا ازين رياض نسيمی يافته ميداند چه عرض ميشود . و سالک بايد در جميع اين اسفار بقدر شعری از شريعت که فی الحقيقه سرّ طريقت و ثمره شجره حقيقت است انحراف نورزد و در همهء مراتب بذيل اطاعت اوامر متشبّث باشد و بحبل اعراض از مناهی متمسّک تا از کأس شريعت مرزوق شود و بر اسرار حقيقت واقف گردد . و هر چه از بيانات اين بنده مفهوم نشود و تزلزلی احداث کند بايد مجدّد سؤال شود تا شبهه نماند و مقصود چون طلعت محبوب از مقام محمود ظاهر گردد . و اين اسفار که آن را در عالم زمان انتهائی پديد نيست سالک منقطع را اگر اعانت غيبی برسد و وليّ امر مدد فرمايد اين هفت رتبه را در هفت قدم طی نمايد بلکه در هفت نفس بلکه در يکنَفس اذا شاء اللّه و اراد و ذلک من فضله علی من يشاء . طايران هوای توحيد و واصلان لجّهء تجريد اين مقام را که مقام بقاء باللّه است درين مدينه منتهی رتبهء عارفان و منتهی وطن عاشقان شمرده اند و نزد اين فانی بحر معنی اين مقام اوّل شهر بند دلست يعنی اوّل ورود انسان است بمدينهء قلب و قلب را چهار رتبه مقرّرست اگر اهلش يافت شد مذکور آيد " چون قلم در وصف اينحالت رسيد هم قلم بشکست و هم کاغذ دريد " و السّلام . ای حبيب من اين غزال صحرای احديّه را کلابی چند در پی و اين بلبل بستان صمديّه را منقاری چند در تعاقب و اين طاير هوای الهی را غراب کين در کمين و اين صيد برّ عشق را صيّاد حسد در عقب . ای شيخ همّت را زجاج کن که شايد اين سراج را از بادهای مخالف حفظ نمايد اگر چه اين سراج را اميد چنان است که در زجاجهء الهی مشتعل گردد و در مشکوة معنوی بر افروزد زيرا گردنی که بعشق الهی بلند شد البتّه بشمشير افتد و سری که بحبّ بر افراخت البتّه بباد رود و قلبی که بذکر محبوب پيوست البتّه پر خون گردد فنعم ما قال " و عش خاليا فالحبّ راحته عنا فاوّله سقم و آخره قتل " و السّلام علی من اتّبع الهدی . آنچه از بدايع فکر در معنی طير معروف که بفارسی گنجشک مينامند ذکر فرمودند معلوم و محقّق شد گويا بر اسرار معانی واقف شده اند و لکن هر حرفی را در هر عالمی باقتضای آن مقصودی مقرّر است بلی سالکين از هر اسمی رمزی و از هر حرفی سرّی ادراک مينمايند و اين حروفات در مقامی اشاره بتقديس است . ک ای کفّ نفسک عمّا يشتهيه هويک ثمّ اقبل الی موليک . ن نزّه نفسک عمّا سويه لتفدی بروحک فی هويه . ج جانب جناب الحقّ ان بقی فيک من صفات الخلق . ش اشکر ربّک فی ارضه ليشکرک فی سمآئه و ان کانت السّمآء فی عالم الاحديّه نفس ارضه . ک کفّر عنک الحُجبات المحدودة لتعرف ما لا عرفته من المقامات القدسيّة . و انّک لو تسمع نغمات هذه الطّير الفانية لتطلب من الکؤوس الباقية الدّائمة و تترک الکؤوب الفانية الزّائلة و السّلام علی من اتّبع الهدی .